تبليغاتX
بهشت کوچک ما

بهشت کوچک ما

بهت گفته بودم نگهبانمون بهم گفته تو حقوقت حلال حلالٍ چون همش مشغول کار کردنی؟

امروز انتظاری کنارم بود آقای نامدار امد گفت:آقای انتظاری  باید به خانم ...یه پاداشی بدین چون خیلی زحمت میکشه

انتظاری هم برگشت گفت:خدا اجرش بده همین کافیه درسته خانم ...؟

منم مونده بودم جی بگم گفتم بله خیلی ممنون

بعدش گفت:ایشاله شوهر خوبی گیرش بیاد خوشبخت شه

نمیدونه من خوشبخت هستم چون تورو دارم دیگه لازم نیست اون بگه

بعدش اینکه داشتم منگنه ی یکی از پروند هارو در میاوردم بعد خیلی محکم بود داشتم به سختی درش میاوردم که نمیدونم چی شد رفت تو انگشتم

تا مغز سرم تیر کشید  ضعفم زد

خانم منشیمون نگاه کرد دید شیرین عسل تو کیفش داره داد بهم خوردم یکم خوب شدم

 

 

+ نوشته شده در  2007/10/17ساعت 16:20  توسط *•. .•*.MaliH.•* *•. .•*   | 

سلام عشق آسمونی من
خوبی عمر من؟
می دونم چقدر از من دلخوری حق داری ناراحت باشی . این روزا اینقده مشکلات و گرفتاری واسم پیش اومده که منو از همه چیز دور کرده.
از یه طرف تو دانشگاه خیلی کار پیش اومده یه شبکه جدیدو باید راه بندازیم دو روز هم هست که دست تنهاییم . صبح ها من تنهام ظهر رضا از کلاس میاد بازم دست تنهام چون اون به کارای خوش هم نمی رسه.
همه هم غرغرشون درومده هیچکی دلش نمی خواد صبر کنه تا نوبتش بشه همه می خوان کار خودشون زودتر راه بیفته اینجوری بیشتر تمرکز منو به هم می ریزن و سرعت کارو میارن پایین. اگه
میدیدی امروز چه شکلی شده بودم .
از یه طرف هم کارایی که تو خونه پیش اومده منو از زندگی انداخته . به خدا اینقده شرمندم که نتونستم بهت سر بزنم خودمم از دلتنگی دارم دیونه می شم ، به خدا دیگه نمی دونم چه جوری باید جم و جورش کنم.
خواهش می کنم به بزرگی و مهربونی و پاکی خودت منو ببخش . جون علی یه وقت فکر نکنی بی وفا شدم به خدا یه لحظه نیست که اسمتو زمزمه نکنم هر چی ترانه زیر لب زمزمه می کنم اسماشو می کنم ملیحه
عشق ناز من یکمی تحملم کن به خدا این وضعیت زودی درست می شه حد اکثر تا آخر این ماه سختی می کشیم بعدش که حقوقمو گرفتم دوباره اس ام اس بازی راه میفته اونوقت اینروزا رو جبران می کنم یه کاری می کنم خودت هم ازم خسته بشی
راستی بیانی نامرد شکم گنده آخرش ۱۳۰۰ بست باهام  انقده رضا سرش غر زد باز زیر بار نرفت آخرش رضا گفت من میرم به رئیس دانشگاه می گم که شما از این بیشتر از همه کار می کشید کمتر از همه حقوق می دید  . بیانی خر هم گفت به حاجاقا بگو اگه قبول کرد من بیشترش می کنم.
از فردا باید برم تو دل حاجاقا واسه رنگ ببینم چی کار می تونم بکنم

پرستوی معصوم من ، عشق من ، فرشته ی پاک من ، گل ناز و لطیف من ، بازم هزار هزار بار معذرت می خوام و شرمندم ایشالا برات جبران می کنم .
اندازه ی همه ی ابرای بازی گوش آسمون پاییز دوست دارم و می پرستمت

دوست داشتم یه همچین جایی زندگی می کردیم

            

+ نوشته شده در  2007/10/16ساعت 1:32  توسط *•. .•*.*Ali*.•* *•. .•*  | 

دلم تنگ شده......

                                                                                      

                                                                                                    

                                                                                              

                                                                                          

+ نوشته شده در  2007/10/15ساعت 17:48  توسط *•. .•*.MaliH.•* *•. .•*   | 

خدا الهی ذلیل کنده مرتیکه پدر سوخته ی متقلب و عجب مرتیکه مولی بوده ها ایشالا چکه بره تو حلقش خفه بشه بمیره
حسابشو اکسپایر کنید حالش جا بیاد
راستی فردا عید می شه
عیدت مبارک عزیز دلم نماز و روزه هات قبول باشه اشالا ماه رمضون دیگه پیش همدیگه ایم با هم شب ها روزه می گیریم
دلم گرفته ملیح جونم
یاد خاطرات گذشته افتادم خاطرات همیشه اشک منو در میارن (بس که من ناز نازوام)
گفتم بیام اینجا برات درد دل کنم دلم سبک بشه
یادته پارسال روز عید فطر با بچه ها رفتیم شمال بعدشم .....
این مسافرت بزرگترین حسنش این بود که من فهمیدم چه جواهری داشتم  و خودم نمی دونستم . پارسال این وقتا بود که به خودم اومدم و دیدم تو چقدر خوب و مهربون و با ارزشی . قبلش مثل یه آدم چلمنگ بودم که یه چیز خیلی خیلی با ارزش داشته باشه ولی نفهمه که اون چیز چقدر با ارزشه . منم اون موقع هنوز ارزش تورو درک نکرده بودم . راستش باید یه کم اعتراف کنم با این که خیلی دوست داشتم و خیلی هم عاشقت بودم اما جدا شدن از تو برام وحشتناک نبود  آخه می دونی اون وقتا دیگه از زندگی بریده بودم هیچی برام مهم نبود هیچ اهمیت نمی دادم چی سرم بیاد . ولی بعد از اون سفر انگار دوباره به هوش اومدم البته یکمی طول کشید تا کاملا به خودم بیام اما وقتی دوباره خوذم شدم تازه فهمیدم که ای وای من داشتم با نفهمی خودم با ارزش ترین جواهر دنیا رو از دست می دم . اگه بدونی چقدر به خاطر این بی توجهیم از خودم بدم اومد . به خدا و به خودم قول دادم دیگه اینقد نامرد نباشم امیدوارم تا حالا تونسته باشم به قولم وفا کنم . به هر حال حالا دیگه نمی تونم حتی یه روز هم ازت جدا بشم (زیگیلتم به مولا) . حالا اگه شده جونم رو هم بدم می دم ولی نمی زارم این تاج طلایی که به اندازه ی همه ی دنیا ارزش داره یه لحظه از روی سرم دور بشه .
می بخشی که بد نوشتم اخه از خواب پریدم دیگه خوابم نبرد واسه همین مغزم بیشتر از این نمی کشید که قشنگ بنویسم

+ نوشته شده در  2007/10/13ساعت 4:26  توسط *•. .•*.*Ali*.•* *•. .•*  | 

جونم برات بگه ....

اون یارو مرغی زنگ زده بود گفته بود برام دسته چک آماده کنید میام میگیرم

رفتم دیدم استعلامشو زدیم موردی نداره واسش دست چک صادر کردیم

 بعد نمیدونم حس پلیسیه کی گل کرد گفت زنگ بزنیم بانکهای دیگه ببینیم وضعیت حسابش چه جوریه

نگهبانمون زنگ زد بانک .....(نمیدونم کدوم بانک زنگ زد) اونا هم گفتن این آقا چک برگشتی زیاد داره

ما مونده بودبم که چرا وقتی ما استعلام گرفتیم نشون نداده ولی تو استعلام اونا نشون داده.......

که آقای انتظاری متوجه شده که بله این آقا شماره شناسنامشو که ۱۱۹ بوده کرده ۱۱۰۹ بعد کپی گرفته آمده بانک ما حساب جاری باز کرده تازه جواز کسبشو هم دست کاری کرده

(بین خودمون بمونه که حساب جاریو من براش باز کردم)

خلاصه این جریانو وقتی فهمیدیم که این آقا آمده بود دسته چکشو گرفته بود و رفته بود

تازه بچه ها بازم سفارش مرغ داده بودند

بعد نگهبان زنگ زد بهش به این بهانه که بچه ها دسته چک و تو سیستم ثبت نکردند اینو ازش بگیره ولی دیگه پیداش نشد که نشد

انتظاری بهم گفت : از حالا بدون اصل شناسنامه حساب باز نکن

خوشت آمد؟؟

دیشب خواب دیدم خانم بهجت همونی که چند روز رفت مرخصی من جاش سیمبلز زدم خوب؟

باهاش رفته بودم لب دریا بعد ان بهم گفت بیا بهت شنا یاد بدم

گفت بشین رو آب بعد پاهاتو دراز کن (وقتی یادم میاد خودم تعجب میکنم چه جوری رو آب نشستم)

بعدش حولم داد بهم گفت تکون نخور همین جوری برو

من اولش ترسیدم از کنار یه درختی رد شدم خواستم درخت و بگیرم ولی گفتم میوفتم غرق میشم

همین جوری رفتم رفتم تا به ساحل رسیدم

صبح رفتم بهش گفتم :گفت خیلی خواب خوبی دیدی من تورو  به سوی موفقیت حول دادم

 هوارتا دوست دارم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  2007/10/11ساعت 16:17  توسط *•. .•*.MaliH.•* *•. .•*   | 

 زندگی با آدماش برای من یه قصه بود
توی این قصه کسی با کسی آشنا نبود
 همه خنجر توی دست و خنده روی لبشون
 توی شب صدایی جز گریه ی بی صدا نبود


نمی خوام مثل همه گریه کنم
دیگه گریه دل رو دوا نمی کنه
 قصه های پشت این پنجره ها
 غم رو از دلم جدا نمی کنه

 
 قصه ی ماتم من
 هر چی که بود
 هر چی که هست
قصه ی ماتم قلب خسته ی یه آدمه
 وقت خوابه
دیگه دیره
 نمی خوام قصه بگم
 از غم و غصه برات هر چی بگم بازم کمه

               


+ نوشته شده در  2007/10/10ساعت 12:3  توسط *•. .•*.*Ali*.•* *•. .•*  | 

دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می خواند
لیک پاهایم در قیر شب است
رخنه ای نیست دراین تاریکی
 در و دیوار به هم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاری است دراین گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد
می کنم هر چه تلاش
او به من می خندد
نقشهایی که کشیدم در روز
 شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هایی که فکندم در شب
روز پیدا شد و با پنبه زدود
دیرگاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است
جنبشی نیست دراین خاموشی
 دست ها پاها در قیر شب است

+ نوشته شده در  2007/10/9ساعت 13:39  توسط *•. .•*.*Ali*.•* *•. .•*  | 

چند روز پیش یکی از مشتریان بانک که مرغداری داره زنگ زد گفت: تو ماه رمضون چند کیلوئی مرغ داریم به قیمت۱۳۰۰ میفروشیم اگه کارمندا میخوان زودتر سفارش بدین.

همه گفتیم خیلی قیمتش خوبه البته اگه مریض نباشند... خلاصه سفارش دادیم

بیشتر از همه انتظاری سفارش داد ۳۰ کیلو

نفر دوم حدس بزن کی بود ؟ .....من بودم ۲۵ کیلو 

امروز مرغهارو اوردند همه رفتن بیرون ببینن چه خبره من نرفتم

بعد با خبر شدم هر کیلورو یه دونه حساب کرده مثلاً واسه من ۲۵ دونه مرغ اورده

اونائی که کم سفارش داده بودند حالشون گرفته شده بود

آقای سلیمانی به من میگفت تو این همه مرغ میخوای چیکار؟ (اینقده حرسش گرفته بود)

آقای رنجبر گفت: تو که نیومدی بیرون همه فکر کرده بودند اینا زیادیه داشتن واسه خودشون تقسیمشون میکردند من به دادت رسیدم گفتم: اینا ماله خانم .....

کلی تشکر کردم ازش گفتم اگه شما نبودید من چه جوری مرغامو از اینا میگرفتم؟

بهجت مرخصی بود من ۳ تا دونشو دادم به اون البته خودش درخواست کرد

حالا امدم خونه با مامان وزنشون کردم میبینم جمعاً ۳۸ کیلو مرغ شده حالا من چقدر پول دادم ؟؟؟؟

۳۲۵۰۰

به مامان گفتم تنهایی اینارو نخوریا به دایی اینا هم بده

تو هم اگه میخوای بگو تا واست پست کنم

+ نوشته شده در  2007/10/7ساعت 16:34  توسط *•. .•*.MaliH.•* *•. .•*   | 

دیروز ساعت ۷ یک دفعه از خواب بیدار شدم یه نگاه کردم به موبایل ببینم چرا زنگ نزده دیدم به جای اینکه ساعت ۷ باشه ساعت ۱۹

رفتم بانک سیستم و روشن کردم شعبه را باز کردم یکم کار کردم دیدم آف شد

رفتم چت به خانم اسداله گفتم اونم گفت: فعلا همه خارج شوید.

همین خارج شدن همانا ساعت ۱۲ درست شدن همانا

من فقط نگام به چت بود ببینم میگه وارد شوید کار کنید ؟؟؟

ساعت ۱۲ وصل شد ولی صورتش پایین بود .بچه ها ساعت ۱:۳۰ رفتند من مجبور شدم بمونم

خانم صبوری هم موند تا یاد بگیره مستخدمونم موند .

تقریبا از ساعت ۱ درست شد و من تا ۶ درست وقتی صدای اذان بلند شد داشتم یکسره کار میکردم صبوری ساعت ۴ رفت خونه. آقای رنجبر هم میرفت کاراشو میکرد دوباره میومد میدید من هنوز مشغولم

خلاصه جات خالی خوش گذشت

انتظاری وقتی میرفت گفت: بمونم ؟

گفتم:نخیر تشریف ببرید ....اییششش

 

+ نوشته شده در  2007/10/5ساعت 14:11  توسط *•. .•*.MaliH.•* *•. .•*   | 

امروز دیگه از خانم بهجت خبری نبود

خیلی سخته بعد از ۳ روز آموزش بخوای تنهایی همه ی کارارو انجام بدی تازه بدتر از این هیچکی هم بلد نباشه تا ازش کمک بگیری

امروز ۱۱:۳۰ بود کارم تموم شد اصلا به مشکلی برنخوردم

بعد رفتم سراغ سند زدن .....

یکم پیچیده بودن ولی به هر زوری بود وارد سیستم کردمشون البته ۲ بار به خانم بهجت زنگ زدم از تهرانم کمک خواستم

همه رو بلد بودم فقط تو یه مورد شک داشتم که چیو بزنم

از تهران پرسیدم اونا نفهمیدن من سوالم چیه سلیمانی هم نتونست کمکم کنه مجبور شدم زنگ بزنم بهجت بهم گفت چیکار کن ولی کامل نگفت منم حواسمو خوب جمع نکردم

حالا که امدم خونه یادم امد ۲ تا سند و نزدم

نمیدونم پنجشنبه میرم سر کار چی میشه ولی خیلی دلم گرفت آخه اصلا نمیخواستم اشتباهی بکنم ولی آخرش شد

حالا انتظاری همش غر میزنه .......خداکنه  نفهمه چی شده

خستگیه امروز تو بدنم موند برام دعا کن عزیزم

+ نوشته شده در  2007/10/2ساعت 16:39  توسط *•. .•*.MaliH.•* *•. .•*   | 

امروز سرم شلوغ بود نتونستم زیاد اسکن امضا کنم

فقط ۵۰ تا انجام دادم

اولش که افتتاح حساب سیمبلز داشتم

بعد ۵-۶ نفری آمدم حساب باز کردن بین خودمون بمونه هرکی میومد میگفت میخوام حساب باز کنم تو دلم بهش فش میدادم میگفتم :امروز نمیومدی میمردی ؟

وقتی که داشت سرم خلوت میشد این جعفری پیداش شد و گفت  :وقت داری یکم کمکم کنی ایران چکهارو بزنی تو سیستم ؟

منم گفتم :یکم کار دارم خودت وقت نداری؟

با پروئی گفت:نه

منم دیدم گناه داره چشاش پر از اشک شده گفتم ماه رمضونه کمکش کنم ثوابش میرسه به ما شاید مشکلاتمون کمتر شد

خلاصه روز اسکن امضائی خوبی نبود

انتظاری آخر وقت آمار خواست گفتم: سرم شلوغ بود ۵۰ تا بیشتر نزدم

از فردا قرار شد بشینم سیمبلز بزنم البته اگه اطرافیان اجازه بدهند....

امروز خیلی دلم تنگت شده بود

 

+ نوشته شده در  2007/9/26ساعت 17:8  توسط *•. .•*.MaliH.•* *•. .•*   | 

امروز خانم بهجت قرار بود سندهای سیمبلز و بده من بزنم ولی خانم معماری بهش گفت به من یاد بده

ایییش اینا ۱۰ بار نشستن کار کردن بازم یاد نگرفتن

حالا سیمبلز هم ناز کرد قطع شد بانک هم شلوغ شد واسه همین معماری رفت پشت باجه نشست تحویلداری کنه

بهجت آمد به من گفت : بیا تو، کار کن. منم چون اسکن امضا داشتم بهش گفتم اگه اسکن نکنم انتظاری غر میزنه بزار کارامو تموم کنم بعد میام پیشت

خلاصه نزدیک ۶۰۰ تا اسکن دیگه مونده بود که من تا ۳:۳۰ داشتم کار میکردم و فقط تونستم ۱۰۰ تاشو بزنم

انتظاری اول بهم گفت: اگه میبینی به این زودیا تموم نمیشه به بچه ها بگم وایسند باهم بزنید زودتر  تموم شه ولی من گفتم: من ۲-۳ روزه تمومش میکنم!

اول باورش نشدوقتی دید ۱۰۰ تا امضا زدم گفت:پس نمیخواد ساعت بیشتری بمونید

حالا قرار شد فردا خانم معماری سیمبلز بزنه بقیه روزا من بزنم تا وقتی بهجت میره مرخصی من به مشکلی بر نخورم

خلاصه این انگشت کوچیکم که بهت گفته بودم یادته؟ اون دیگه حرکت نمیکنه

وقتی یه کاری به عهدم میزارن تا تمومش نکنم دلم آروم نمیگیره این یعنی اصلاً تو زندگیم خونسرد نیستم

بیچاره تو

 

 

+ نوشته شده در  2007/9/25ساعت 16:21  توسط *•. .•*.MaliH.•* *•. .•*   | 

چي باعث شد دوباره هوس وبلاگ نويسي کنم نميدونم؟

يعني ميدونم و واسه همین تصمیم گرفتم وبلاگ بنویسم

البه یک دلیل دیگه هم داشت که اونو بعداً فقط در گوش خودت میگم

يه اتفاق جالب برام افتاد گفتم تو هم بدوني بعد نيست

يک وقتايي بايد چشامونو خوب باز کنیم تا حسش کنیم

امروز سر سفره افطار مامانم گفت : چند روز پیش بابات رفته بانک خانمه ۴۰ تومان زیادی بهش داده بعد بابات برگشته رفته زیادیشو پس داده

یک دفعه چشام ۴ تا شد گفتم:مامان منم ۲ روز پیش پای صندوق بودم ۵۰ تومان به یک مردی زیادی دادم مرده امد پسم داد

مامانم گفت :اگه بابات اون پولو پس نمیداد این مَرده هم پول تورو پس نمیداد

نمیدونی چه حالی شدم یک لحظه حس کردم خدا اون موقع فقط حواسش به من بود که نذاشت کم بیارم

بابام باعث این کار شد ازش تشکر میکنم


 

+ نوشته شده در  2007/9/24ساعت 23:14  توسط *•. .•*.MaliH.•* *•. .•*   |