تبليغاتX
بهشت کوچک ما

بهشت کوچک ما

کي اشکاتو پاک ميکنه شبها که غصه داري
دست رو موهات کي ميکشه وقتي منو نداري

شونه کي مرهم هق هقت ميشه دوباره
از کي بهونه ميگيري شباي بي ستاره

برگ ريزوناي پاييز کي چشم به راهت نشسته
از جلو پات جمع ميکنه برگهاي زرد و خسته

کي منتظر ميمونه حتي شبهاي يلدا
تا خنده رو لبات بياد شب برسه به فردا

کي از سرود بارون قصه برات ميسازه
از عاشقي ميخونه وقتي که راه درازه

کي از ستاره بارون چشماشو هم ميذاره
نکنه ستاره اي بياد ياد تو رو نياره

تقدیم با نهایت عشق به خیره کننده ترین ستاره ی دنیای من

+ نوشته شده در  2007/11/20ساعت 1:8  توسط *•. .•*.*Ali*.•* *•. .•*  | 

به مهرو ماه چه نسبت فرشته روی مرا ؟
سخن مگو که مرا نیست تاب گفت و شنید
کجا به نرمی اندام او بود مهتاب ؟
کجا به گرمی آغوش او بود خورشید ؟


با عشق

+ نوشته شده در  2007/11/13ساعت 1:11  توسط *•. .•*.*Ali*.•* *•. .•*  | 

میدونی؟

یهوئی تو یه لحظه نگاهت میوفته تو نگاه یه آدمی

یهوئی میبینی که داره ته چشماتو می بینه تو دایره خودت

یهوئی میبینی این یکیه که بلده تو رو را از توی چشمات بخونه

یهوئی قلبت مچاله میشه و میریزه پائین

یهوئی نگاهتو از نگاهش میکشی بیرون و یه جای دیگه رو نگاه میکنی

ممکنه یهوئی صدای قدمهاشو بشنوی که داره میاد طرفت که بگه خوندمت

ممکنه هم بره و هیچ وقت دیگه نبینیش

میدونی؟

+ نوشته شده در  2007/11/7ساعت 23:21  توسط *•. .•*.MaliH.•* *•. .•*   | 

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت " . مي آيد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .

فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :

" با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند.

خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.

خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.

اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد

با نهایت عشق تقدیم به معشوق پاک و مقدسم

+ نوشته شده در  2007/11/4ساعت 0:13  توسط *•. .•*.*Ali*.•* *•. .•*  | 

دیروز چه حالی داشتم امروز چه حالی دارم....

دیروز از شدت ناراحتی داشتم دیوونه میشدم واقعا نمیدونستم جه کار باید بکنم

چقدر غصه خوردم....گریه کردم....چقدر التماس کردم.....خواهش کردم

صبح از خواب پاشدم چشمام از درد باز نمیشد سرم داشت از درد میترکید

یه قرص خوردم رفتم بانک سلیمانی آمد پرینتامو بهش دادم که اشکالمو پیدا کنه نشست حساب کرد گفت: همه چی درستٍ

گفتم : پس چرا با سیمبلز نمی خوانه؟

بهد بهجت رفت نگاه کرد: دید بله صندوق سیمبلز با بانک ایران یکیه

من مونده بودم چرا اینجوری شد؟ اصلا باورم نمیشد

یعنی من دیروز چشمام چه جوری دید ؟و خداییش دیروز وقتی اول وقت اشتباه رخ داد تا آخرش تو فکر اشتباهم بودم واسه همینه عدد توی کامپیوتر و درست ندیدم

باید میدیدم ۷۷۰ میلیون و دیدم ۷۸۰ همون ۱۰ میلیون اختلاف

خلاصه کلی خوشحال شدم و خدارو سپاس گزار

 گذشت گذشت تا رسید ساعت ۱ ....تا آن موقع سیمبلز قطع بود بچه ها داشتند جم و جور میکردند ولی کار من و خانم بهجت تازه شروع شده بود

من افتتاح حسابامو زدم یکم کمک بهجت دادم ...بهجت هم دید ممکنه کارش طول بکشه به خانم احمدی گفت :سندای خودتو خودت وارد سیستم کن

اونم با پروئی گفت: به من نگو باید اینکارو بکنم اگه دلم خواست میکنم اگه نخواست نمیکنم

خوبٍ دعواشون نشد

بعد خانمها رفتند من موندم و بهجت...انتظاری آمد گفت :کارت تموم نشده ؟ بهجت گفت: نه یکم سند مونده اگه بچه ها (منظورش احمدی بود) عصر میان اینارو بزنن من میتونم الان برم

انتظاری هم گفت :بلدن بزنن؟ بهجت گفت: بله من به همشون یاد دادم همیون طور به خانم ..یاد دادم به اونا هم یاد دادم تازه چند روز آمدن نشستن کار کردن یاد گرفتند

بعد انتظاری گفت: خوب شاید یادشون رفته همه که مثل خانم ...باهوش نیستند زود یاد بگیرن

اینقده ذوق کردم که نگو

تو دلم گفتم خداروشکر خرابکاریه دیروزمو متوجه نشد وگرنه پشیمون میشد

این از اتفاق دیروز که اینهمه ناراحتم کرد و از امروز که خیلی خیلی خوشحال شدم

بهجت گفت:روزای اول همه فکر میکدند با انتظاری فامیلی .وقتی آمدی حساب باز کنی امضا کردی انتظاری گفت:به چه امضای قشنگی

بعد یه روز دیگه بچه هابه من (بهجت) گفتند خانم .. همشهریه توٍ انتظاری هم گفته نهههههههههههه کرمونی هست ولی از بچگی بندر بوده

حالا دارم کم کم میفهمم که چرا آقای نامدار گیر داده من اقوام انتظاری هستم خوب هر کی بود شک میکرد دیگه مگه نه؟

بزار همشون همین جوری تو شک بمونن تا از غصه بترکن

من همه چیمو از تو دارم میدونم تا وقتی هستی تو هیچ کارم لنگ نمیمونم واسه همه چی ممنونم

دوست دارم

+ نوشته شده در  2007/10/31ساعت 15:49  توسط *•. .•*.MaliH.•* *•. .•*   | 

امروز حال درست و حسابی نداشتم

افتتاح حسابم زیاد بود .یه شرکتی امد حساب جاری باز کنه اینقده براش توضیح دادم تا حالیش کردم حساب پشتیبان چیه تا رضایت داد حساب پشتیبانم باز کنم براش

بعد آقاهه رفت پیش انتظاری درمورد وام توضیح بده انتظاری گفت:حساب پشتیبانم باز کردی؟
اونم گفت بله این خانم برام توضیح دادند باز کردم انتظاری معلوم شد خوشش امد من مخه یارو رو زدم

این مرده که کارش تموم شد رفت من به انتظاری گفتم:میتونم تا داروخانه برم؟

اونم با خوشحالی و خنده گفت:داروخانه هم میتونی بری ..یادت نره تبلیغ کنی بیان اینجا حساب باز کنن

تعجب کردم چرا یک دفعه جو گرفتش فهمیدم واسه افتتاح حساب قبلی بود

مگه من نوکرشم واسش تبلیغ کنم فکم درد گرفت بس که به این ترکه گفتم حساب پشتیبان چیه؟


جریان دیگه اینکه: از امروز قرار شد هر کسی عصر قراره بیاد همون کارای صندوق و انجام بده

امروز نوبت خانم معماری بود بنده خدا از هر طرف بهش فشار اورده بودند که زود کارارو جم و جور کن اینم حول کرده بود یک دفعه من دیدم داره گریه میکنه اینقده ترسیدم گفتم چی شده؟البته قبلش صدای جیغ جیغش میومد (وای چقدر جیغ جیغوعه بیچاره شوهرش اگه اذیتم کنی میشم مثل معماری )

بعد چشمم افتاد به بهجت دیدم صورتش قرمز شده از چشاش اشک میاد گفتم خدایا اینا چشون شده؟

از خانم احمدی پرسیدم جواب درستی بهم نداد بیخیال شدم ایش این همش واسه آدم کلاس میزاره دختره مشهدی

به احمدی یاد دادم چه جوری یادداشت مسئولین بزاره  بعد رفتم سراغ کارٍ خودم بعد از بهجت پرسیدم چرا گریه میکردی؟گفت :اولآ من نمیدونم یک دفعه چی شد عطسم گرفت و ول نمیکرد اشکم سرازیر شد بعدشم اگه به فرض اینکه  من داشتم گریه میکردم تو لان باید بیای بپرسی؟

گفتم :خوب من با خودم گفتم بزار تو حال و هوای خودش باشه واسه همین نیومدم بپرسم

خلاصه بروبچ یکم کمکم کردن بعد جم کردیم رفتیم خونهعجب روزه خفنی بود همه داد و بیداد میکردن

امروز به این نتیجه رسیدم تو چقدر خوش بختی زنٍ به این خوبی نصیبت شده خدا نصیب آدم نکنه این خانم معماری جیغ جیغورو یا این خانم احمدی حسودو وای وای دلم واسه شوهراشون میسوزه

قدر منو ندونی میگم اینا بیان سراغت

+ نوشته شده در  2007/10/27ساعت 17:26  توسط *•. .•*.MaliH.•* *•. .•*   | 

نا گفته هارا گفته ام حالا پر از شنیدنم

از عشق پائیزی بگو وقتی میای به دیدنم

..

..

..

+ نوشته شده در  2007/10/24ساعت 18:28  توسط *•. .•*.MaliH.•* *•. .•*   |