تبليغاتX
بهشت کوچک ما

بهشت کوچک ما

نه از خاکم

           نه از بادم

                       نه دربندم

                                  نه آزادم 

                                          نه آن لیلا ترین مجنون

                                                                    نه شیرینم

                                                                     نه فرهادم

فقط مثل تو غمگینم

فقط مثل تو دلتنگم

 اگر آبی تر از آبم...اگر همزاد مهتابم... بدون تو چه بی رنگم

                                                     بدون تو چه بی تابم

سالگرد آشناییمون مبارک (البته هفته قبل بود )

و یادی از گذشته .....http://www.jadoogar.blogfa.com/8409.aspx

+ نوشته شده در  2007/12/15ساعت 16:49  توسط *•. .•*.MaliH.•* *•. .•*   | 

امروز عجب روزی بود کم مونده بود استعفامو بنویسم بیام بیرون

واقعا نباید به کسی رو داد این بهجت امروز رفت خونه کاراشو داد به من

من مثلا موندم بانک کارای عقب مونه خودمو انجام بدم ولی به هیچ کدومشون نرسیدم

انتظاری میگفت :من موندم چرا بهجت این کارو کرد چرا خودش نزد؟

نگهبانمون گفت:چرا قبول کردی گفتم مجبورم کرد

الان بهجت به چشم همه خائن محسوب میشه منم مظلوم

بهجتم امروز تا منو میدید میگفت: عروس خانم بگو بله عروس خانم بگو بله

بهش گفتم تو دلت واسه من نسوخته دلت شیرینی چرب و نرم میخواد

امشب ۶ امدم خونه درست ۱۱ ساعت تو بانک بودم ۱۸ ساعت هیچی نخوردم  ولی نمیدونم چرا هنوز زنده ام

بابام امشب دلش برام سوخت گفت : انجا خیلی خسته میشی؟

گفتم نه زیاد

گفت: من چقدر بهت گفتم کار بانک سخته گوش نکردی حالا اگه میشه دیگه نرو

خدا کمکم  کنه خودمم یکم به خودم سختی بدم تا ۲ سال دیگه میام بیرون

+ نوشته شده در  2007/12/11ساعت 2:20  توسط *•. .•*.MaliH.•* *•. .•*   | 

این کار بانک تکراری شده دیگه خاطره ساز نیست

فقط یه چیز باحال برات تعریف کنم از وقتی چت ویندوز راه افتاده همه رو بی ایمان کرده البته من نشدما

آقای دادی زاده خیلی آدم ساده و روراستی یه مدت با بهجت چت می کنن بهجت برام میگفت چیا بهم میگن منم به تو گفتم حتمآ

دیروز دادی زاده رفت تهران ایران چک بیاره خانم مصلی نژاد همش به بهجت میگفت دیگه تنها شدی دادی جونت رفت تهران تورو نبرد

بعد عصرش بهجت میاد به مصلی اس ام اس بده که اشتباهی واسه دادی میفرسته

حالا اس ام اس این بوده: امروز خیلی حرفها باهات داشتم ولی سرت شلوغ بود نتونستم باهات حرف بزنم داری میری مواظب خودت باش

میخواسته اینو بفرسته واسه ندا بهش بگه که اینو واسه دادی فرستادم و براش کلاس بزاره ولی اشتباه واسه دادی میفرسته حساب کن چه حالی داشته

دادی زاده انگار همون موقع تو فرودگاه بوده زنشم کنارش بود و فهمیده همون موقع زنگ میزنه به بهجت و هر چی از دهنش در میاد بهش میگه و میگه تو شوهر داری زشته این کار

بهجت گفت من داشتم میمردم نمیدونستم چی بهش بگم شوهر بهجت هم کنارش بوده فهمیده خانمش چیکار کرده  (اگه تو بودی منو چیکار میکردی ؟)

خلاصه امروز حالش گرفته بود تفلک.. تصمیم گرفت زنگ بزنه به زن دادی وقتی زنگ زد خانم دادی زاده یه جوری حرف زده بود انگار که اصلا از هیچی خبر نداره اینم بیشتر ضایع شده بود

نمیدونم دادی برگرده چه جوری میخواد نگاش کنه من اگه بودم از کارم استعفا میدادم

 

 

 

+ نوشته شده در  2007/11/26ساعت 18:0  توسط *•. .•*.MaliH.•* *•. .•*   |