تبليغاتX
بهشت کوچک ما

بهشت کوچک ما

دیگه دارم کلافه میشم

میرم بانک باید جواب فضول بازیهای همکارامو بدم

میام اینجا باید جواب فضول بازیهای وبلاگ گردارو بدم

خوبه من خوشم نمیاد از جیک و پیک زندگی کسی خبردار شم و این بلاها سرم میاد اگه خودمم اهل این کارا بودم دیگه چی میشد

شنیدی میگن از هر چی بدت بیاد سرت میاد؟ من الان اینجوری شدم کی میخواد تموم شه با خداست

تا بعد

+ نوشته شده در  2008/1/13ساعت 1:27  توسط *•. .•*.MaliH.•* *•. .•*   | 

یه پدر و پسر یزدی هستند که خیلی وقت نیست افتتاح حساب کردند بیشتر پدره میاد بانک تا پسره وقتی هم میاد شماره حسابشو بلد نیست میاد از من میپرسه.
این چند روز که صندوق بودم پدر مستقیم میومد جلوی باجه ی من مینشست شماره هم نمیگرفت منم روم نمیشد بهش بگم برو شماره بگیر واسه همین مجبور میشدم کارشو انجام بدم
روز آخری که پشت صندوق بودم آمد به من گفت:چرا آمدی اینجا نشستی  همون جا که بهتر بود.
 منم گفتم:اینجا هم خوبه راحتم
گفت: خودت خواستی بیای یا بهت گفتن؟
گفتم: همکارمون رفته مرخصی من آمدم جاش
گفتش: نباید فبول میکردی اینجا خوب نیست برو جای قبلیت کار کن
حالا اینارو بلند میگفت منم خنده ام گرفته بود نمیدونستم چی جوابش و بدم همه هم داشتن میشنیدن
درست از فرداش من رفتم سر جای خودم واقعا عجب زبونی داشت  
بعد اگه یادت باشه بهت گفته بودم یکی  چند ماه پیش آمد حساب باز کرد بعد گفت من تو هنگ تن کار میکنم شمارشو داد گفت چه اینجا یا هر جای دیگه رفتی زنگ بزن من سفارش میکنم بهت تخفیف بدند
من همون موقع شمارشو انداختم تو سطل .
بعد دوباره امروز آمده بود بانک دید من پشت صندوق نشستم آمد طرفم من کارشو انجام دادم بعد گفت: نیومدین خرید کنید؟
گفتم: آمدم ولی خریدی نداشتم
بعدش گفت: من بهتون کارت تخفیف میدم هر موقع آمدین اینو نشون بدین بهتون تخفیف میدن منم تشکر کردم
وقتی کارش تموم شد و رفت من یادم افتاد که بهم کارت تخفیف نداده
بعد رفتم سر جای خودم کارای عقب موندمو انجام بدم دیدم انتظاری داره به صبوری یکی از همین کارتارو میده بهشم میگه به کسی نگو
من اینقده حرسم گرفته بود
تو دلم گفتم عجب مرده دروغ گو بود به من نداد حالا انتظاری و بگو فقط به همشهری خودش میده
یه نیم ساعت گذشت منشیمون رفت بیرون بعد دیدم انتظاری آمد یکی از اون کارتارو داد به من
اینقده ذوق کردم که نگو
جالب اینجاست به منم گفت به کسی نگو
+ نوشته شده در  2008/1/5ساعت 16:15  توسط *•. .•*.MaliH.•* *•. .•*   | 

در انتهای هستی
دنیا را در بند کشیدیم
اما هیچ قدرتی ماندگار نیست
و هیچ خدایی باقی نمی ماند آنگاه که خدایی تازه تر و نیرومند تر جایگزین شد
و انسان محکوم به حماقت و تنهاییست
و دنیا محکوم به فنا
و ما خود خدایانی کذایی خلق می کنیم تا چونان طنابی خود را به بند بکشیم
و در غیر این صورت هیچ نیرویی کنترل کننده ی نفس وحشی و فاسد ما نیست
و ما برای ترساندن نفسمان خدایان را خلق کردیم زیرا از اسارت و حسرت آزادی لذت می بردیم
از ازل تا ابد هر کس خدای خویش را پرستید حتی اگر شعار یکتا پرستی داد مگر آنان که توانستند نفس هار و وحشی را رام خویش کند
و تنها اینان خدای یکتا را پرستیدند
خدای یکتا ما را ببخش اگر جز ترا می پرستیم
+ نوشته شده در  2008/1/1ساعت 11:24  توسط *•. .•*.*Ali*.•* *•. .•*  |