تبليغاتX
بهشت کوچک ما

بهشت کوچک ما

شاید اینبار سلام آغازدوستی نبود
راستی یادت می اید
چه ساده شروع شد
به سادگی یک سیب شاید
یادت می اید
گفتم "دوست جون "
گفتی" جون "
به دلم نشست
چقدر هم!
به دل تو نیز پیشتر نشسته بود
گفتم
گفتی
وشاید به همین سادگی
من شدم دوست تو
تو شدی دوست من
دو دوست کاملا نو
کاملا متفاوت
اززندگی گفتم
از زندگی گفتی
و زندگی کردیم
خندیدی
خنداندیم
و زندگی به مرور
با لبخند های شیرین من و تو
جریان گرفت
سکوت کردم
سکوتم را شکستی
و من
با تو از سبزی ها گفتم
و تو
با من از تمام رنگ ها
و من
امروز
درست زیر این همه برف
که از آسمان
آرام آرام بر من می بارد
خودم را مرور می کنم
و حرفهای سبز تورا
صدای تق تق حضورت می اید
آدمکت روشن می شود
و من سلام می کنم
می نویسم
:می بینی دوست جون
 برف می بارد
تو می گویی
دستهایت سردند
هوا سرد است
آنقدر که افکار ادم هم
از پشت پنجره یخ می زنند
و تو می خندی
و من نیز
+ نوشته شده در  2008/2/19ساعت 21:37  توسط *•. .•*.MaliH.•* *•. .•*   | 

مردم دیگه عاشقا رو هیچ جا با هم نمیکشن
مجنون و لیلا رو میگن هرگز به هم نمیرسن
همه به هم دروغ میگن آدما خیلی بد شدن
آدما بی وفایی رو این روزا خوب بلد شدن

اما من و تو میدونم همیشه با هم میمونیم
من به تو ثابت میکنم ما میتونیم ما میتونیم

قطره به دریا میرسه
پاییز به یلدا میرسه
به گوشه دنیا میرسه
مجنون به لیلا می رسه

مجنون به لیلا می رسه
قلبت و کلبه کن برام
جنونتو به رخ بکش
من از تو رویامو میخوام

به من نگو که سرنوشت چه جوری بازی میکنه
بذار که افسانه بشیم این منو راضی میکنه
تو همونی که میتونه قصه هارو عوض کنه
بذار که آینده از این بهم رسیدن حذ کنه

قطره به دریا میرسه
پاییز به یلدا میرسه
به گوشه دنیا میرسه
مجنون به لیلا می رسه

مجنون به لیلا می رسه
قلبت و کلبه کن برام
جنونتو به رخ بکش
من از تو رویامو میخوام


مجنون به لیلا می رسه.....

+ نوشته شده در  2008/2/7ساعت 2:24  توسط *•. .•*.*Ali*.•* *•. .•*  | 

اینقده بدبختم که نگرانی و دلواپسیمو حمل بر خودخواهی و بی منطقیم میذاری

مگه بهت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تارِ ؟

+ نوشته شده در  2008/2/4ساعت 2:37  توسط *•. .•*.MaliH.•* *•. .•*   | 

امروز صبح حدود ساعت ۷:۳۰ دیدم ۲ تا مرد وارد بانک شدند من ننشناختمشون فکر کردم دوستای عمو باشن ولی بعد نگهبان گفت: شناختی ؟ بازرسن از تهران امدند 

بدو پریدم سر جام یکم استرس داشتم نمیدونم چرا؟ البته شاید به خاطر اینه که بهجت بهم گفته بود رو افتتاح حساب خیلی گیر میدن

خلاصه کارمونو شروع کردیم اونم رفت سراغ رئیس صندوق و کارهای اونو چک کرد

کاراش که تموم شد پروندهای جاری و ازم خواست برسیشون کرد یه سری مسائل بود بهم گفت و به خیر گذشت

یه فرم هم بهمون داد و گفت پر کنید تحویل بدین .حرفهای دلمونو میتونیم براشون بنویسیم و ترتیب اثر بدهند من یک حالی از همه ی اونائی که تو این مدت با نیش و کنایهاشون اذیتم کردن میگیرم

خلاصه بازرس و بیخیال شیم میرسیم به یک جریان توپ توپ که تابحال اتفاق نیوفتاده بود

من شماره ۵۶ و صدا زدم معمولا ۳ بار صدا میزنیم نیومد شماره بدی و میگیم

۳ بار صدا زدم نیومد بعد آقای کفاش که از مشتریای بانکٍ امد گفت:هیچکی تو بانک نیست فقط منم شماره اش ۵۸ بود

من پولشو گرفتم مشغول شمردن بودم و شماره ۵۷ هم صدا زدم فکر کردم تو بانک نیست که دیدم آقایی گفت من اینجام الان مینویسم میام . من دیگه شماره ۵۸ و که همین کفاش بود نزدم تا ۵۷ و بتونم دوباره صدا کنم

خلاصه تو این فاصله ۵۶ با اون موهای فر فریش پیداش شد و گفت : من ۵۶ بودم الان نوبت منه

منم گفتم : کجا بودین؟ من ۳ بار صداتون کردم الانم نوبت ۵۸

گفت:من ۲ دقیقه رفتم پول از دستگاه بگیرم چه جوری صدا زدی؟ الانم شما ۵۷ و صدا زدین واسه چی ۵۸ نشسته اینجا

من گفتم :یه شماره دیگه بگیرید صداتون میکنم بانک خلوته زود نوبتتون میشه .من اینو واسه این بهش گقتم چون هنوز شماره ۵۷ بود و باید کار اونو انجام بدم

این اقا بهش برخورد با تندی گفت : من کار دارم باید کار منو اول انجام بدی

منم گفتم:این مشکل خودتونه نباید از بانک بیرون میرفتین منم تا کار این اقارو انجام ندم نمیتونم کار شمارو انجام بدم

بعد کفاش گفت: اقا چرا داد میزنی ؟ میخواستی از بانک نری بیرون برو یه شماره بگیر منتظر باش

اینو که گفت: یارو بهش برخورد گفت : تو چی میگی ؟ به تو ربطی نداره

خلاصه یه چیز این گفت یه چیز اون گفت تا کار به دعوا کشید

پا شدن همدیگرو زدن ۵۶ زد تو گوش کفاش بیچاره  

نگهبان از اون طرف مأمور از طرف دیگه امدن اینارو جدا کنن بازرسا هم هاج و واج اینارو نگاه میکردند

منم انگار نه انگار که به من ربطی داره ۵۷ و صدا زدم کار اونو انجام دادم

کفاش گفت زدی تو گوشم پرده ی گوشم پاره شد الان زنگ میزنم تکلیفتو روشن میکنم (کفاش تو نیروی انتظامی کار میکنه یارو اینو نمیدونست بدبخت )

سه سوته مأمور امد و عمو و نگهبان دخالت کردن و کفاش رضایت داد ولی کاشکی اینو میبرد یه حالی ازش میگرفت

بهد از ۱۰ دقیقه کفاش که رفته بود دوباره امد بهم گفت: ببخشید اینجوری شد من واسه شما اینکارو کردم و گفت:اقاهه امد از شما معذرت خواهی کنه؟

گفتم : نه نیومد شما ببخشید اینجوری شد

گفت:من واسه این رضایت دادم که بیاد از شما معذرت خواهی کنه حالا باز میبینمش

حالا دوباره باید منتظر یه دعوای دیگه باشیم .....اخ جون دعوا

این کفاش و ببینی فکر میکنی مهرداد خواننده و دیدی حتی صداش هم مثل اونه

بعدشم عمو یه نامه نوشت و ما هم امضا کریدم صورتجلسه کردن بفرستن تهران ....معروف شدیم رفت

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  2008/1/28ساعت 21:4  توسط *•. .•*.MaliH.•* *•. .•*   | 

نفسم گرفت ازاین شهر، دراین حصار بشکن
در این حصار جادویی، روزگار بشکن
چو شقایق از دل سنگ برآر رایت خون
به جنون صلابت صخره کوهسار بشکن
تو که ترجمان صبحی به ترنم و ترانه
لب زخم دیده بگشا، صف انتظار بشکن
شب غارت تتاران همه سو فکنده سایه
تو به آذرخشی این سایه دیوسار بشکن
زبرون کسی نیاید چو به یاری تو، ابنجا
تو ز خویشتن برون آ، سپه تتار بشکن
سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی
تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن
بسرای تا که هستی که سرودن است بودن
به ترنمی دژ وحشت این دیار بشکن

با عشق تقدیم به همنفس روزها و شبهام

+ نوشته شده در  2008/1/23ساعت 2:4  توسط *•. .•*.*Ali*.•* *•. .•*  |