تبليغاتX
بهشت کوچک ما

بهشت کوچک ما

می دونم چقدر بی انصاف و بی معرفتم. به جای تشکر از لطفت، عصبانی شدم. نمی دونم چطور به خودم جرات دادم اینجوری بشم. یه حسی بود بین نگرانی و ناراحتی. مثل یه تیری که از زه رها بشه. قلبت رو شکست و به زمین افتاد. حالا من در به در دنبال اون تیر می گردم. تا بشکنمش و مثل غرورم زیر پا لهش کنم. امروز همش تاریک و خاکستری بود. انگار زیر سقف ابرهای کبود قدم می زدم. می دونم برای تو هم همینجور بود. و من با بی شرمی روز روشن و شیرینت رو تلخ و تاریک کردم. امیدوارم بیرون رفتن آرومت کرده باشه. می دونم هیچ وقت نمی تونی فراموش کنی و منو ببخشی. اینو ازت نمی خوام چون کارم انقدر سیاه بود که با هیچ عذرخواهی تمیز نمی شه. امروز دعا کردم که خدا مهربونیت رو ازم نگیره و ازش خواستم به جای عصبانی شدن، چشمام رو روشن کنه تا خوبی ها، فداکاری ها و مهربونی هات رو ببینم و دیگه به خودم اجازه شکستن احترامت و شیشه ی آبی و شفاف قلبت رو ندم.

متاسفم... .

+ نوشته شده در  2008/7/21ساعت 0:50  توسط *•. .•*.*Ali*.•* *•. .•*  | 

۲/۴/۱۳۸۶

گفته های MaliH

شب قبل با هم اس ام اس بازی می کردم ومگفتیم یعنی میشه فردا همدیگروببینیم؟چقدردعاکردیم

وازخدا خواستیم شرایط وبرامون فراهم کنه.صبح روزبعد تا ساعت چهار کلاس بودم بعدقرارگذاشتیم

 ساعت شش دم در هتل همدیگروببینیم. من تا از کلاس آمدم رفتم یه دوش گرفتم تو زود

آمدی دیگه نمیدونستم چه جوری کارامو بکنم هنوز میخواستم موهامو خشک کنم روسریمو اتو کنم تو

هم بیقرار دم در منتظر من بودی اس ام اس میدادی میگفتی زود بیا.خلاصه به هر طریقی بود اماده شدم

چه لحظه ای بود ان لحظه.از دور می امدم و تورو آن دور دورا میدیدیم که کنار یک ماشین ایستادی

دست و پام می لرزید دیگه توان راه رفتن نداشتم خدایا یعنی من تا چند لحظه دیگه عشقمو میبینم؟

یعنی من بعد ازسه سال دوری چهره ای زیبای یارمو از نزدیک میبینیم؟ اصلا باورم نمیشد حس

میکردم دارم رو ابرا راه میرم و هر لحظه ممکنه بیدار شمو پرت شم پائین .

این ضربان قلب من وقتی داشتم بهت نزدیک میشدم

ghalbe man

اینم ضربان قلب تو

ghalbe to

وقتی بهت رسیدم نمیدونی

چه حالی داشتم ناخودآگاه دستم وبردم طرفت ودستتو گرفتم .یک جمله بهم گفتی که همیشه تو

گوشمه...ملیحه ی من....ان لحظه واقعا احساس کردم واسه همیشه مال توام خوشحالیم چندین

برابر شد.بعدش رفتیم بیرون ماشین گرفتیم رفتیم ونک بعد رفتیم ولیعصر یه جایی نشستیم و حرف

زدیم ....تو ابروهامو نگاه کردی گفتی خوب برداشتی منم ماستی که از هواپیما آورده بودم و بهت

دادم بعد احساس تشنگی کردیم (مثل همیشه)دوتائی رفتیم اون ورخیابون آب معدنی برام گرفتی

وخوردیم.باز راه رفتیم وحرف زدیم تا دوباره سوارماشین شدیم امدیم هتل دیدم هنوززوده ازهم جدا شیم

آخه عمری منتظر این لحظه بودیم هنوز احساس نمیکردم روی زمین دارم باتوراه میرم .اطراف هتل ارم

قدم زدیم من برات فیلم راه بی پایان تعریف کردم از آنروز به بعدمن عاشق این فیلم شدم چون دیدنش

منو یاد اون شب مینداخت وتو از دیدنش غمگین میشدی دوست دارم حستو برام بگی .بعد یه جائی

پیدا کردیم ونشستیم .علی من هنوز از خواب بیدار نشده بودم هنوز احساس میکردم تورو تو خواب

کنار خودم حس میکنم .کناز هم نشسته بودیم توسرت پائین بود گفتی ملیح یادته میگفتی خدا

نمیخواد ما به هم برسیم ؟دیدی چه جوری ما بهم رسیدیم و همدیگرودیدیم؟ اون لحظه من تازه احساس

کردم که همه ی این اتفاقها تو بیداری بوده نه توخواب وقتی بیدار شدم دیدیم ازخوشحالی دارم گریه

میکنم علی گریه کردنم دست خودم نبود واقعانمیدونم چرا گریه کردم .شاید برای این بود که از خدای

خودم تشکر کنم که اسباب دیدن مارو فراهم کرده .خدایا شکرت واسه همه ی لطفی که به ما

داری.توتادیدی دارم گریه میکنم دستتو انداختی دورم منودرآغوش گرفتی اون لحظه بیداریمو بیشتر

حس کردم یادمه گفتی میشه دستتو بهم بدی؟ من دستمو گذاشتم تودستات چقدر اون لحظه زیبا و به

یادماندنی بود انگار همین امروز بود که کنار خودم حست میکردم.بعد یه نگاهی به ساعت انداختیم

لحظه خداحافظی فرارسیده بود خیلی سخت بود ولی چاره ای نداشتیم هنوز کلی وقت داشتیم که

باز همدیگرو عاشقانه در آغوش بگیریم .با چشمای گریون از هم جدا شدیم تو رفتی خونه ی مامان بزرگ

من رفتم تو اتاق پیش بچه ها و خوابیدیم به امید اینکه باز فردا همدیگرو میبینیم .

 

 

گفته های mALIh

مدت هاست که بدون تو جایی نمی روم. تو را به ساده ترین مخفیگاه های ممکن می برم، تو را در شادی پنهان می کنم مثل یک نامه عاشقانه در یک روز روشن.  تو ارزشمند ترین جواهر دنیایی و تنها فرشته ها تو را می بینند. فرشته های ، کودکان، کبوترها و گاهی هم من... .

تو از جنس عشق هستی و آن را در هنگام پروازش به دام می اندازی و همان دم آن را آزاد می کنی. کاری جز ان نمی توان کرد و تو می خندی. تو در مقابل این شکوهی که دریافت شد و این شکوهی که اهدا شده تبسم می کنی چون شکوه و عشق از تو سرچشمه گرفته اند.

ارزشمند ترین چیزها با گزاف ترین قیمت ها بدست می آیند اما تو آنقدر ارزشمندی که در هیچ قیمتی نمی گنجی. پس عشق و شادی بی نهایت با شهامتی بی نهایت به دست می آید.

من شهامت تو را در خنده هایت می شنوم و در برق چشمانت می بینم. چشمان تو و خنده های تو عشقی چنان قوی به من می دهد که حتی زمان، بزرگترین جادوی دنیا نیز نمی تواند آن را تیره کند.

برای بدست آوردن چیزی ابتدا بای صاحب آن بود. ما هیچ وقت در این زندگی صاحب چیزی نیستیم و هیچگاه چیزی را از دست نمی دهیم. پس در این زندگی تنها باید آواز خواند، عشق ورزید، عاشق کرد و با قلبی که تو در آن می رقصی به بینهایت رسید... .

 

آرزو... آرزوی دیدن چشمانت درخشانت و بودن با دستان گرمت... زیبا و وهم آلود و اسرار آمیز، و پر از عشق. آره عشق همون چیزی که سالهاست زندگیم روش استواره. همون چیزی که بودنم رو توجیه می کنه و دلیلی برای شهامتمه. عشقی که 4 سال حتی ثانیه ای از من دور نشده. زندگی 4 ساله ی ما پر از فراز و نشیب بوده. پر از شادی و غم، پر از حسرت و امید، اما همیشه یه آرزوی بزرگ توی قلبمون موج می زد... آرزوی دیدار همدیگه آرزوی بودن با هم. روز ها و شب ها از پس دریچه ای کوچیک با رقص کلمات و گاهی با صدای هم صحبت می کردیم و هر شبی که به روز می رسید شوق رسیدن به هم توی قلب هامون بیشتر می شد و آتیش عشق و بی قراری برافروخته تر می شد. تا اینکه 2 سال پیش طلسم شکسته شد و چشمم به نور صورت زیبای الهه ی عشقم روشن شد.... تو اومدی تهران و من تونستم از پس چشم های نگرانی که نمی خواستن همدیگرو ببینیم، تورو ببینم. گرچه کوتاه و آنی بود مثل رد شدن یه شهاب سنگ زیبا و عجول... می گن با دیدن شهاب سنگ باید آرزو کرد و حتما براورده می شه. من هم همون موقع آرزو کردم... آرزو کردم برای همیشه این فرشته ی زیبا مال من باشه. هنوز یادمه، یکی دو ساعتی طول کشید تا پیدات کنم و هزار بار زنگ زدم. و دلم مثل دل گنجشک تند تند می تپید.

او ن روز با همه ی امید و اشک و افسوس جداییش گذشت و ما باز هم دور شدیم اما این بار عاشق تر و تشنه تر بودیم. تا اینکه پارسال رسید. و انگار خدا یکی از معجزه هاش رو بهمون نشون داد. تو در عین ناباوری و بهت و حیرت اومدی تهران... .اسم این رو فقط می تونم معجزه بذارم فقط معجزه. یه روز بهم گفتی علی توی امتحان بانک قبول شدم و باید بیام تهران برای دوره ی آموزشی. گفتی می دونم بابام اجازه نمی ده و من فقط آه کشیدم چون من هم باور داشتم اجازه نمی ده. و یه روز گفتی علی بابام قبول کرد.... و من چطور می تونستم باور کنم؟ و یک روز گفتی علی امشب پرواز دارم... دارم میام تهران... علی می خوام بیام پیشت... . منه مبهوت مسخ شده نمی تونستم باور کنم. خدایا همیشه دعا می کردم فقط 5 دقیقه با ملیحم باشم فقط 5 دقیقه... .

ساعت 9 جمعه شب بود توی اتوبوس بودم و نمی تونستم جلوی بغضم رو بگیرم، خدایا فقط یه شب با بزرگترین آرزوم فاصله دارم. چشمام رو که نم نم می باریدن پاک می کردم و با خودم زمزمه می کردم خدایا نمی تونم باور کنم... . و به بزرگیه خدا قسم تا لحظه ای کی دیدمت نمی تونستم باور کنم... .

شنبه 2/4/1386 ساعت 6عصر. دارم با دلی که توی سینه بند نمی شه و بغضی که یه لحظه رهایم نمی کنه به دیدنت میام. دستام می لرزه پاهام عجله داره و سرم گیج می ره.

ساعت 8 شب توی حیاط  هتل ارم... . چقدر بی تابم دارم تند تند دور خودم قدم می زنم و لحظه ها رو می شمرم... . زیر لب زمزمه می کنم خدایا باورم نمی شه و ........ و تو رو می بینم که از دور میای، دلم داره منفجر می شه خدایا فقط چند ثانیه مونده... چند ثانیه... و چند ثانیه بعد دستای ظریف و گرمت توی دستامه. جیغ می کشم : ملیحه خانوم من.

و اون شب برای اولین بار تونستم از نزدیک فرشته ی زیبای عشقم رو ببینم. دلم می خواست محکم بغلت کنم و صورت ماهت رو غرق بوسه کنم اما از چشمای براقت خجالت می کشیدم... .

چندین روز شب با هم بودیم دست به دست و هم آغوش. و شونه به شونه ی هم قدم می زدیم و من مست از شادی و غرور می رقصیدم . قسم می خورم اون روزها شیرین ترین روز های عمرم تا اون زمان بود.من و تو تا یک شنبه 24 تیر با هم بودیم و عشق رو مزه مزه می کردیم و چقدر زیبا و رویایی بود. تا اینکه دوباره ساعت 8 شب پرواز کردی و از پیشم رفتی. تو مثل چلچله ها پر زدی و توی آغوشم نشستی و مثل پرستو ها از آغوشم پرکشیدی و رفتی ... . از اون شب و روزهای بعدش چیزی نمی نویسم چون تلخ ترین و دردناک ترین روزهای عمرم بود.

باز هم از هم دور شدیم اما این بار شیفته تر و بی قرار تر بودیم و برای دیدار دوباره بی تاب تر. می گن شوق به دیدار فرو نشیند ولی اشتیاق زیاده شود و فزونی گیرد... . تا این که یک سال گذشت و باز هم تیر ماه اومد. مثل اینکه تیر ماه، ماه جادوییه زندگی من و توه (و چقدر دوست دارم توی تیر ماه ازدواج کنیم). باز هم قرار شد بیای تهران اما این بار هیچ امیدی نداشتیم که همدیگرو ببینیم چون تو تنها نبودی. دوشنبه شب توی ماشین خوابیده بودی و اس ام اس بازی می کردیم تو گفتی علی فردا میایم قم، باید حتما بیای که ببینمت. اونشب تا صبح به فکر این بودم که چطور می تونم ببینمت غافل از اینکه خدا همیشه با ماست و همیشه بدون اینکه فکرش رو بکنیم کمکمون می کنه. صبح که شد منو جون به لب کردی بس که گفتی میایم نمیایم. ولی آخرش اومدین. چه صحنه ی زیبایی بود، تو جلوی در حرم وایساده بودی همدیگرو دیدیم و اومدم پیشت... . دستت رو توی دستام گرفتم و باز هم حس کردم دارم خواب می بینم. اما این خواب نبود این شروع رویایی برای معجزه ای دوباره بود. معجزه ای که باز هم فکرش رو نمی کردیم.

اون روز صبح وقتی دیدمت دیگه تاب نیاوردم. به خودم گفتم می رم دنبالش حتی اگه شده ساعت ها از دور تماشاش می کنم. تا اون نقشه به ذهنم رسید... .بی تابی خجالتم رو از بین برده بود، و تصمیمم رو گرفتم و به شهلا زنگ زدم و همه چیز رو سیر تا پیاز براش تعریف کردم و اون هم پیشنهاد داد که کمکمون کنه و من هم از خدا خواسته. این بار خدا به وسیله ی اون کمکمون کرد... .

چهار شنبه تونستم توی یکی از پاساژهای خیابون ولی عصر از نزدیک ببینمت و دستت رو توی دستم فشار بدم ولی من پر از غصه بودم چون باز هم باور نمی کردم ببینمت... . اون شب با شهلا همه قرارها رو گذاشتیم و همه برنامه هارو تنظیم کردیم... .

پنج شبنه 13/4/1387 ساعت 12 ظهر پل سدخندان. کنار دیوار وایسادم و پر از دلهره و اشتیاقم. بلاخره زحمت هامون نتیجه داد و تونستی از دست مانی خلاص بشی. اون روز ساعت 6 صبح از خواب بیدار شدم و 7:30 از خونه زدم بیرون. انقده بی تاب بودم که نمی تونستم بخوابم. چه ساعت های وحشت ناکی بود انتظار برای سر سوزنی امید... . اما بالاخره اومدی. وقتی دیدمت یه نفس راحت کشیدم و یادم اومد چقدر بی تابت بودم و چقدر برای رسیدن به این لحظه اشک ریختم و بی تابی کردم... . اما باز هم خدا پاداش بزرگی برای صبرمون بهمون داد و باز هم یکی دیگه از معجزاتش و یکی دیگه از مهربونی های بی نهایتش رو بهمون هدیه کرد. حالا من و تو باز هم کنار هم بودیم دست به دست و هم آغوش... .

اون روز خیلی زود گذشت مثل برق و باد اما زیبا و پر از خاطره بود. همون 4 ساعتی که با هم بودیم هزار تا خاطره برامون به جا گذاشت و ما رو امید وار تر به آینده و با هم بودن برای همیشه کرد. ملیح رفتنت مثل همیشه دلم رو پر از اندوه و چشمم رو بارونی کرد اما من مصمم تر از همیشه برای داشتنت تلاش می کنم و برای رسیدن به تو از همه چیز می گذرم.

 

"با دلی مملو از عشق تقدیم به همسر زیبا و مهربانم"

 

گلی جان گل من رنگ شادی تو چشامه

واسه تو همیشه شوق بوسه رو لبامه

تو بیا که نگام توی راهه تو نشسته

تو بیا که دلم به طلسم تو شکسته

گلی جان وقتشه دیگه از را برسی یار

عزیزم وقتشه که تو از راه برسی یار

واسه من تو بگو از گل عشقی که تو راهه

کاروان تو بیا که دل من بی قراره

می دونم که سحر پشت شبهای سیاهه

تب عشق رو تنم یه مسافر توی راهه

گلی جان وقتشه دیگه از را برسی یا ر

عزیزم وقتشه که تو از راه برسی یا ر

فاصله یه شبه بین عاقوشه منو تو

همه جا سر رات گل میریزم جای پاتو

گلی جان اسم تو توی سینه شده فریاد

عشق تو واسه من مثه شیرین واسه فرهاد

گلی جان وقتشه دیگه از را برسی یا ر

عزیزم وقتشه که تو از راه برسی یا ر

گلی جان تو ببین منه عاشق چه صبورم

آخر این بوسه هات زده آتیش به وجودم

خوب من نازنین یه ستاره یه فرشته

گلی جان تو بیا که گذشته ها گذشته

گلی جان وقتشه دیگه از را برسی یا ر

عزیزم وقتشه که تو از راه برسی یا ر

گلی جان وقتشه دیگه از را برسی یا ر

به خدا وقتشه که تو از راه برسی یا ر

 

+ نوشته شده در  2008/6/23ساعت 20:17  توسط *•. .•*.MaliH.•* *•. .•*   |