تبليغاتX
بهشت کوچک ما

بهشت کوچک ما

 

+ نوشته شده در  2008/11/26ساعت 18:57  توسط *•. .•*.*Ali*.•* *•. .•*  | 

به تو خواهم رسید

می دونم جایی دور از اینجا هستی

اونجا خیلی تاریک و همینقدر سرده

می دونم که باید بیام اونجا

تمام رویاهای بر باد رفته

که اونها رو ترک می کنم

مرا به نزدیک شدن می خوانند

مرا به جاری شدن درون تاریکی می خوانند

تورا صدا می زنم ، تنها صدای باد را می شنوم

و همه جا را می گردم ، تنها سایه ها را پیدا می کنم

تو می خواهی خودت را به من نشان دهی

صداها ، آنها را می شنوم که از پشت مرا می خوانند

اشباح ، به آرامی درون من می سوزند

تو می خواهی به من نشانه ای بدهی

کم کم ناپدید می شوی

تو سرگردان و آواره درون تاریکی جاری می شوی

نمی توانم ببینم ، نمی توانم باور کنم

من احتیاج دارم تو را جستجو کنم
 
تمام خاطرات

تمام رویاهای من از تو

درون من هستند

به من می گویند باید چه کار کنم

صدایم را می شنوی؟

واقعا دارم وقتم را تلف می کنم؟

واقعا تو به من نزدیکی؟

واقعا تو تنها در رویای منی؟

واقعا؟ واقعا؟

+ نوشته شده در  2008/11/3ساعت 1:18  توسط *•. .•*.*Ali*.•* *•. .•*  | 

کاشکی عشق دیروز هنوز میون ما بود


واسه من توی قلبت هنوز یه ذره جا بود


میخوای تنهام بذاری با این دل دیوونه


میگی سیری از من به صدهزار بهونه


من دوستت دارم . عاشقتم . اینجوری آزارم نده


جواب رد به این قلب گرفتارم نده


+ نوشته شده در  2008/10/10ساعت 4:28  توسط *•. .•*.*Ali*.•* *•. .•*  | 

پشت قاب شیشه ی پنجره ای

که شب های من و با خود می بره

اونجا که گذشته هام،

مثل تصویر از تو قابش می گذره

پشت قاب بی نفس

مثل اون پرنده که دلش گرفته تو قفس

مثل اون حقیقت رفته به باد

من و با خود می بره مثل رویا توی خواب

+ نوشته شده در  2008/9/27ساعت 1:21  توسط *•. .•*.*Ali*.•* *•. .•*  | 

دوست دارم

+ نوشته شده در  2008/8/21ساعت 16:35  توسط *•. .•*.*Ali*.•* *•. .•*  | 

تولدت مبارک

تولد تولد تولدت مبارک

 بیا شمع ها رو فوت کن که صد سال زنده باشی

امشب شب تولد عشق منه. امشب همه ی فرشته ها جمع شدن تا با هم تولد یکی از فرشته های مهربون خدا رو جشن بگیریم. ستاره ها چشمک می زنن، ماه افسونگری می کنه و من سرمست یارم، عاشقانه آواز می خونم. امشب می خوام به تعداد سالهای زیبای عمرت از لبهای داغ و آتشینت بوسه بردارم.

چقد خوشمزه بود.

 

برای تولدت
شعری سرودم
و همراه خاکستر آرزوهایم
به دست باد سپردم
تا هرجا ترا یافت
نثارت کند برسم هدیه
که من
در تمام پس کوچه های احساس
خاطرات شیرین گذشته
در رویاهای جوانی
و در یادهای آشنا
گذر گاههای عشق
و هرجا که عطر دوستی
وآهنگ وفامی تراود
دنبال تو گشتم
و نیافتمت
شاید روزی
دوباره نگاهمان درهم بیامیزد
با شعرنبشته ای از من

در دستان مرجانی ات

ملیحه ی من، همسر مهربون و زیبا و خواستنی من، تولد زیبات رو بهت تبریک می گم و از خدا می خوام تا ته دنیا با تو که زیباترین عروسک دنیایی، بام و هر روز عاشق تر و بی قرارتر بشم. به امید روزی که برای همیشه کنار هم باشیم.

 

اینم چهارتا کیک خشمزه که با هم هولوپی بخوریم

 

دوست دارم

 

 

تولدت مبارک

 

+ نوشته شده در  2008/8/5ساعت 0:54  توسط *•. .•*.*Ali*.•* *•. .•*  | 

می دونم چقدر بی انصاف و بی معرفتم. به جای تشکر از لطفت، عصبانی شدم. نمی دونم چطور به خودم جرات دادم اینجوری بشم. یه حسی بود بین نگرانی و ناراحتی. مثل یه تیری که از زه رها بشه. قلبت رو شکست و به زمین افتاد. حالا من در به در دنبال اون تیر می گردم. تا بشکنمش و مثل غرورم زیر پا لهش کنم. امروز همش تاریک و خاکستری بود. انگار زیر سقف ابرهای کبود قدم می زدم. می دونم برای تو هم همینجور بود. و من با بی شرمی روز روشن و شیرینت رو تلخ و تاریک کردم. امیدوارم بیرون رفتن آرومت کرده باشه. می دونم هیچ وقت نمی تونی فراموش کنی و منو ببخشی. اینو ازت نمی خوام چون کارم انقدر سیاه بود که با هیچ عذرخواهی تمیز نمی شه. امروز دعا کردم که خدا مهربونیت رو ازم نگیره و ازش خواستم به جای عصبانی شدن، چشمام رو روشن کنه تا خوبی ها، فداکاری ها و مهربونی هات رو ببینم و دیگه به خودم اجازه شکستن احترامت و شیشه ی آبی و شفاف قلبت رو ندم.

متاسفم... .

+ نوشته شده در  2008/7/21ساعت 0:50  توسط *•. .•*.*Ali*.•* *•. .•*  | 

سلام سلام هزاروشونصد تا سلام به ملیحه خانم گل خشگلم که الهی من روزی صد بار فداش بشم
ملیح امروز داشتم ایمیل هامو چک می کردم چشمم افتاد به یه ایمیل قدیمی از تو. ایمیل رو سه سال پیش واسم فرستاده بودی (۱۳/۴/۱۳۸۴) (خاطرات گذشته چقدر غم انگیز و در عین حال شیرینه مثل وقتی که داری گریه می کنی و همسرت بیاد روی پاهات بشینه و اشکات رو پاک کنه و انقده برات شیرین زبونی کنه که با چشم خیس از اشک قاه قاه بخندی)
وقتی این ایمیل رو خوندم بازم دلم گرفت به خاطر گذشته ای که همیشه به خاطرش پیش نگاه مهربونت شرمنده و خجالت زده ام. ملیح من به خاطر گذشتم نمی تونم خودم رو ببخشم. اگه تو منو نمی بخشیدی و عشقت رو نثارم نمی کردی معلوم نبود چی سرم میاد مرسی.

متن ایمیل رو همون طوری که واسم فرستادی اینجا می زارم :

salam ali jonam
 
in matlabo mikhastam bezaram to webloget vali chon wine ma 2000 bod nemishod bozorgesh kard ya rangish kard vase hamin webeto zesht mikard on vaght to mano mikoshti
 

اگر بال داشتم عاشق شدن و گریستن و پرواز را به تو یاد می دادم.

اگر بال داشتم تو را به ماه می بردم و می توانستم پیشرفت و تر قی تورا که شاید بعید و دور به نظر برسد زودتر ببینم.

اگر بال داشتم سعی و تلاش برای رسیدن به ستارگان و رقابت در اسمان ها را ه تو یاد میدادم .

اگر بال داشتم تورا از خاک ،آتش و باران محافظت میکردم ونمی گذاشتم معنای درک و رنج را بفهمی.

اگر بال داشتم تورا همیشه در قلبم برای خود نگه میداشتم و هرگز ما از هم جدا نبودیم .

اما همین طور که میبینی من فرشته نیستم که بال داشته باشم و اگر هم بخواهم هرگز نمی توانم .

بنابراین برای همه ی این ارزوها فقط می توانم دعا کنم .

با وجود این اگر بال داشتم به تو می رسیدم .

ولی حیف که ندارم

جواب نوشته ی قشنگت :

تو بال نداشتی اما عاشق شدن های های گریستن و پرواز با بال های عشق رو یادم دادی

تو بال نداشتی اما مرا به ماه بردی و باعث پیشرفت و ترقی من شدی

تو بال نداشتی اما سعی و تلاش و رقابت برای رسیدن به عشق رو یادم دادی

تو بال نداشتی اما مرا از همه ی خطرات محافظت کردی و نگذاشتی معنای درد و رنج دوری رو بچشم

تو بال نداشتی اما مرا چنان در قلب خود جای دادی که تا ابد از هم جدا نمی شیم

تو بال نداشتی اما چنان مرا افسون کردی که تا آخر دنیا مست و دیوانه و جادوشده ی عشق پاک و مقدست هستم

تو بال نداشتی اما برای همیشه به من رسیدی و من رو جزوی از وجود بی نهایتت کردی

پس چطور می خوای باور کنم که تو فرشته نیستی و بال نداری فرشته ی من؟

ملیحه ی من، همسر زیبا و مهربونم به خاطر عشقت، فداکاری و گذشتت، به خاطر قلب بزرگ و مهربونت و به خاطر زحمت ها ی شبانه روزی و خسته کنندت، با تمام وجود ازت تشکر می کنم. می پرستمت نازنین من دوست دارم

 

+ نوشته شده در  2008/6/11ساعت 12:21  توسط *•. .•*.*Ali*.•* *•. .•*  | 

یه شب بهاری بود. هوا خنک و دوست داشتنی.ماه کامل و سفید اون بالا نشسته بود و با نورش همه جا رو نقره ای و جادویی کرده بود. دیوار خونه ها، کف خیابون،  جوب آب و درخت ها همه زیر نور ماه براق و رویایی به نظر می رسیدن.همه خوابیده بودن: آدمها، گربه ها، گنجیشک ها، فقط دو جفت چشم سوسو زنون بی تاب لحظه دیدار بودن.
من و تو همسایه بودیم. تویه کوچه پهن و دراز و خلوت. خونه هامون روبه روی هم بود و ما هرشب می شستیم پشت پنجره تا صبح همدیگرو تماشا می کردیم.
اونشب اما شهر حال و هوای عجیبی داشت. همه چیز به هم ریخته بود. همه چیز خراب و داغون شده بود ماشین ها با هم تصادف کرده بودن مردم عصبانی بودن و فریاد می زدن بعضی از خونه ها خراب شده بود خیلی چیزها آتیش گرفته بود اینگاری زلزله اومده باشه یا شاید هم بدتر از اون.
خیابون ما اما سالم و دست نخورده و ساکت بود. انگار تو یه دنیای دیگه باشه. هیچ خبری از هرج و مرج شهر توش نبود و ما بی توجه به همه چیز منتظر رسیدن ساعت قرارمون بودیم تا باز هم زیر نور افسونگر ماه دستهای همدیگرو بگیریم و توی آغوش هم بریم.
نصفه های شب بود که من بی قرار از خونه اومدم بیرون. زیر پنجره اتاقت ایستادم و یه سنگ زدم به شیشه پنجره. تو زودی پنجره رو باز کردی اینگاری منتظر این لحظه بودی. واست یه بوسه فرستادم. مثل همیشه نخودی خندیدی و گفتی اومدم. جند دقیقه بعد توی آغوشم بودی. یه لباس قرمز گلگلی تنت بود. سفت به بدنت چسبیده بود و اندام زیبا و افسونگرت رو دلربا تر می کرد. لبهام رو سرمست و بی قرار از عطر گیسوانت روی لبهات کذاشتم و بوسیدم و تو همه ی زندگیم بودی که در آغوش کشیده بودم.
کنار باغچه ی جلوی خونتون نشسته بودیم من دستم رو دور کمرت حلقه کردم و تو بهم تکیه دادی و سرت رو روی شونم گذاشتی و صحبت می کردیم. هر از گاهی بین صحبت ها تو چشم های هم خیره می شدیم لبخند می زیم و لبهامون رو روی هم می گذاشتیم. چه لذتی داشت بوسیدن لبهای سرخ و داغت و چه طعم شیرین و بی نظیری. من و تو هم مثل کوچه مثل خونه ها اینگاری تو یه عالم دیگه ای بودیم و از همه زشتی ها و نگرانی ها و هرج و مرج شهر جدا بودیم و با هم ناز و نیاز می کردیم.
اون شب خیلی زود گذشت مثل همه ی شب و روز هایی که پیش هم هستیم و همیشه روز های شیرین به سرعت تموم می شن اما روزهای تلخ و نفرت انگیز پایانی ندارن.
دم دمای صبح بود هوا داشت سفید رنگ و روشن می شد و من همیشه عاشق رنگ و شادابی و خنکی و تازگی این موقع از روز هستم.
تو بهم گفتی علی گرسنمه کاشکی یه چیزی برای خوردن داشتیم و من شرمنده و خجالت زده از نگاه معصومت افسوس خوردم چون نه چیزی برای خوردن داشتم نه پولی برای خرید. ولی همین موقع یادم اومد شب قبل چیزی خریدم اما هنوز از فروشنده تحویل نگرفتم. با خوشحالی بلند شدم و گفتم ملیح صبر کن الان یه چیزی میارم . و دویدم به طرف فروشگاه.
فروشگاه دور بود و من می دویدم که زودتر برسم از کوچه خودمون خارج شدم و قدم توی شهر طاعون زده گذاشتم. غم و درد و خرابی همه جا رو گرفته بود. نگران شدم با خودم گفتم خدایا چرا ملیحه رو تنها گذاشتم اگه آشوب شهر به کوچه ما هم برسه چی اگه خطری تهدیدش کنه چی؟ خدایا چقدر ترسیده بودم و چقدر غصم گرفته بود. به فروشگاه رسیدم و خریدم رو تحویل گرفتم موقع برگشتن یه دست فروش شیرینی های داغ و قشنگش رو می فروخت. با خودم گفتم ملیحه خیلی از این ها دوست داره کاشکی می تونستم براش بخریدم...
همینطور که به شیرینی ها نگاه می کردم مرد فروشنده گفت بیا جلو ببینم چقدر شیرینی می خوای؟ گفتم فقط تماشا می کنم پولشو ندارم. گفت فکر می کنی نداری ولی اگه دوباره جیبت رو نگاه کنی می بینی که داری. و من دوباره جیب هامو گشتم...خدایا پر از پول بودن. نمی تونستم باور کنم. چند تا شیرینی خریدم و دویدم که بیام پیشت هم خوشحال بودم که چیزی برای خورن تهیه کردم هم نگران بودم که تنهات گذاشتم.
تا برگردم پیشت برام به اندازه یک عمر طول کشید. وقتی دیدم هنوز اونجا نشستی و اتفاق نگران
کننده ای نیفتاده از خوشحالی گریم گرفت. دویدم توی بغلت خندیدیم و مشغول خوردن شدیم. با چشمای نازت نگاهم کردی و گفتی دوست دارم.
دیگه یادم نیست چی شد فقط یادمه از خواب بیدار شدم

با عشق تقدیم به همسر عزیزم


+ نوشته شده در  2008/5/25ساعت 0:1  توسط *•. .•*.*Ali*.•* *•. .•*  | 

روي ابريشم چين نبض صداتو ميشه دوخت
ميشه اسم تو رو به شعله گره زد و نسوخت
ميشه ته مونده ي دريا رو به يادت سركشيد
ميشه جز تو حتي آسمون آبي رو نديد

اشكاي من گوله گوله
مي چكن رو ماهيتابه
همه دود مي شن مي سوزن
شام من گريه كبابه
اشكاي من قطره قطره مي چكن روي كتابام
داره باز بارون مي باره اول و آخر حرفام

اشكاي من گوله گوله مي چكن رو شمع روشن
روي مهتاب قديمي مي چكن رو سايه ي من
هلهله کشف سپيده تو سفرهاي نديده
پر فواره ی رنگي از دوچشم تو چكيده

من كجاي شب تو رو گم كردم و تنها شدم
آخرش كدوم سحر با بوسه اي پيدا شدم


                                                اين كدوم دل بازيه كه زخمي تنهاييه
                                                  دونه ي سرخ اناره كه خود زيباييه


براي تحمل روزسياه به تو فكر مي كنم
براي تصاحب روياي ماه به تو فكر مي كنم

به تو فكر مي كنم
به تو فكر مي كنم ... .

دیروز روز عجیبی بود. از صبح که بیدار شدم هوای تهران توی سرم بود. هوای دستای گرم و ابریشمیت که توی دستام فشارش می دادم، در آغوش می کشیدمت و مست مست می شدم. مثل این بود که از جام عشق می نوشم.
وقتی رفتم دانشگاه، آفتاب لخت و بی حیا تابیده بود روی رودخونه و دستای گرمش تن تشنه ی آب های سرد رودخونه رو نوازش می کرد. نمی دونی آفتاب چه برقی داشت مثل صبح زود که تشنه ی رسیدن به تو از خواب بیدار می شدم مثل وقتی که از مترو پیاده می شدم و درخشش آسمون آبی و عزمت کوه ها بی تاب ترم می کرد... .به آسمون نگاه می کردم که سرم گیج رفت همه چیز جلوی چشمم عوض شد... من باز همون جا بودم، همون جایی که همیشه قرار می ذاشتیم، به خدا همه چیز رو به چشم خودم می دیدم، همهمه آدمها و ماشین ها رو می شنیدم و ... و عطرت پیچید توی بینیم، مثل وقتی که غنچه گل باز می شه و عطرش توی هوا می پیچه. و چه مست شدم... .وقتی به خودم اومدم چشمام بارونی بود.

دیروز دوباره نامه های قدیمیت رو خوندم. و دوباره از خودم خجالت کشیدم... . نامه ها پر از عشق و محبت و احساس بود و افسوس... پر از رنج تنهایی. تو عاشقانه از دوری و بی خیالی من گله کرده بودی و من... من با نامردی تو رو تنها می ذاشتم بدون اینکه فکر پژمرده شدن گل سرخ قلبت باشم... من کجای شب تورو گم کردم و تنها شدم؟ کدوم جادو از افسون چشم هات بالاتر بود که من رو مثل برگی خزون زده به زمین انداخت... هرچی بود با درد و رنج گذشت. هم برای من هم برای تو. دیشب با یاد آوری گذشته دوباره بارون غم رو توی چشمانت نشوندم و دوباره احساس دردناک اون روزهارو برات زنده کردم.دیشب دوتایی باریدیم من از شرم و تو از غم .نمی خوام دوباره بارون چشمات روببینم پس با یه عذر خواهی برای همیشه تمومش می کنم.

امروز هردوتامون خواب آلود بودیم. من که برام خیلی سخت بود و برای تو خیلی خیلی سخت تر. نمی دونم باجه عصر رو چطور تحمل کردی. ایشلا هیچ وقت قلبت خسته و پر درد نباشه. امروز یه حسی داشتم انگار تموم مدت روحت دستای لطیفش رو دور گردنم حلقه کرده بود انگار روحت من رو به خودش فشار می داد و توی گوشم زمزمه می کرد : های حواست هست؟ ملیحه منتظرته ،
لحظه دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام مستم باز می لرزد دلم دستم باز گویی در جهان دیگری هستم. های نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ، های نپریشی صفای زلفکم را دست و آبرویم را نریزی دل

ای نخورده مست، لحظه دیدار نزدیک است... .

با عشق تقدیم به همسر عزیزم

+ نوشته شده در  2008/4/15ساعت 1:30  توسط *•. .•*.*Ali*.•* *•. .•*  | 

مردم دیگه عاشقا رو هیچ جا با هم نمیکشن
مجنون و لیلا رو میگن هرگز به هم نمیرسن
همه به هم دروغ میگن آدما خیلی بد شدن
آدما بی وفایی رو این روزا خوب بلد شدن

اما من و تو میدونم همیشه با هم میمونیم
من به تو ثابت میکنم ما میتونیم ما میتونیم

قطره به دریا میرسه
پاییز به یلدا میرسه
به گوشه دنیا میرسه
مجنون به لیلا می رسه

مجنون به لیلا می رسه
قلبت و کلبه کن برام
جنونتو به رخ بکش
من از تو رویامو میخوام

به من نگو که سرنوشت چه جوری بازی میکنه
بذار که افسانه بشیم این منو راضی میکنه
تو همونی که میتونه قصه هارو عوض کنه
بذار که آینده از این بهم رسیدن حذ کنه

قطره به دریا میرسه
پاییز به یلدا میرسه
به گوشه دنیا میرسه
مجنون به لیلا می رسه

مجنون به لیلا می رسه
قلبت و کلبه کن برام
جنونتو به رخ بکش
من از تو رویامو میخوام


مجنون به لیلا می رسه.....

+ نوشته شده در  2008/2/7ساعت 2:24  توسط *•. .•*.*Ali*.•* *•. .•*  | 

نفسم گرفت ازاین شهر، دراین حصار بشکن
در این حصار جادویی، روزگار بشکن
چو شقایق از دل سنگ برآر رایت خون
به جنون صلابت صخره کوهسار بشکن
تو که ترجمان صبحی به ترنم و ترانه
لب زخم دیده بگشا، صف انتظار بشکن
شب غارت تتاران همه سو فکنده سایه
تو به آذرخشی این سایه دیوسار بشکن
زبرون کسی نیاید چو به یاری تو، ابنجا
تو ز خویشتن برون آ، سپه تتار بشکن
سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی
تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن
بسرای تا که هستی که سرودن است بودن
به ترنمی دژ وحشت این دیار بشکن

با عشق تقدیم به همنفس روزها و شبهام

+ نوشته شده در  2008/1/23ساعت 2:4  توسط *•. .•*.*Ali*.•* *•. .•*  | 

در انتهای هستی
دنیا را در بند کشیدیم
اما هیچ قدرتی ماندگار نیست
و هیچ خدایی باقی نمی ماند آنگاه که خدایی تازه تر و نیرومند تر جایگزین شد
و انسان محکوم به حماقت و تنهاییست
و دنیا محکوم به فنا
و ما خود خدایانی کذایی خلق می کنیم تا چونان طنابی خود را به بند بکشیم
و در غیر این صورت هیچ نیرویی کنترل کننده ی نفس وحشی و فاسد ما نیست
و ما برای ترساندن نفسمان خدایان را خلق کردیم زیرا از اسارت و حسرت آزادی لذت می بردیم
از ازل تا ابد هر کس خدای خویش را پرستید حتی اگر شعار یکتا پرستی داد مگر آنان که توانستند نفس هار و وحشی را رام خویش کند
و تنها اینان خدای یکتا را پرستیدند
خدای یکتا ما را ببخش اگر جز ترا می پرستیم
+ نوشته شده در  2008/1/1ساعت 11:24  توسط *•. .•*.*Ali*.•* *•. .•*  | 

کي اشکاتو پاک ميکنه شبها که غصه داري
دست رو موهات کي ميکشه وقتي منو نداري

شونه کي مرهم هق هقت ميشه دوباره
از کي بهونه ميگيري شباي بي ستاره

برگ ريزوناي پاييز کي چشم به راهت نشسته
از جلو پات جمع ميکنه برگهاي زرد و خسته

کي منتظر ميمونه حتي شبهاي يلدا
تا خنده رو لبات بياد شب برسه به فردا

کي از سرود بارون قصه برات ميسازه
از عاشقي ميخونه وقتي که راه درازه

کي از ستاره بارون چشماشو هم ميذاره
نکنه ستاره اي بياد ياد تو رو نياره

تقدیم با نهایت عشق به خیره کننده ترین ستاره ی دنیای من

+ نوشته شده در  2007/11/20ساعت 1:8  توسط *•. .•*.*Ali*.•* *•. .•*  | 

به مهرو ماه چه نسبت فرشته روی مرا ؟
سخن مگو که مرا نیست تاب گفت و شنید
کجا به نرمی اندام او بود مهتاب ؟
کجا به گرمی آغوش او بود خورشید ؟


با عشق

+ نوشته شده در  2007/11/13ساعت 1:11  توسط *•. .•*.*Ali*.•* *•. .•*  | 

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت " . مي آيد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .

فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :

" با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند.

خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.

خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.

اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد

با نهایت عشق تقدیم به معشوق پاک و مقدسم

+ نوشته شده در  2007/11/4ساعت 0:13  توسط *•. .•*.*Ali*.•* *•. .•*  | 

سلام عشق آسمونی من
خوبی عمر من؟
می دونم چقدر از من دلخوری حق داری ناراحت باشی . این روزا اینقده مشکلات و گرفتاری واسم پیش اومده که منو از همه چیز دور کرده.
از یه طرف تو دانشگاه خیلی کار پیش اومده یه شبکه جدیدو باید راه بندازیم دو روز هم هست که دست تنهاییم . صبح ها من تنهام ظهر رضا از کلاس میاد بازم دست تنهام چون اون به کارای خوش هم نمی رسه.
همه هم غرغرشون درومده هیچکی دلش نمی خواد صبر کنه تا نوبتش بشه همه می خوان کار خودشون زودتر راه بیفته اینجوری بیشتر تمرکز منو به هم می ریزن و سرعت کارو میارن پایین. اگه
میدیدی امروز چه شکلی شده بودم .
از یه طرف هم کارایی که تو خونه پیش اومده منو از زندگی انداخته . به خدا اینقده شرمندم که نتونستم بهت سر بزنم خودمم از دلتنگی دارم دیونه می شم ، به خدا دیگه نمی دونم چه جوری باید جم و جورش کنم.
خواهش می کنم به بزرگی و مهربونی و پاکی خودت منو ببخش . جون علی یه وقت فکر نکنی بی وفا شدم به خدا یه لحظه نیست که اسمتو زمزمه نکنم هر چی ترانه زیر لب زمزمه می کنم اسماشو می کنم ملیحه
عشق ناز من یکمی تحملم کن به خدا این وضعیت زودی درست می شه حد اکثر تا آخر این ماه سختی می کشیم بعدش که حقوقمو گرفتم دوباره اس ام اس بازی راه میفته اونوقت اینروزا رو جبران می کنم یه کاری می کنم خودت هم ازم خسته بشی
راستی بیانی نامرد شکم گنده آخرش ۱۳۰۰ بست باهام  انقده رضا سرش غر زد باز زیر بار نرفت آخرش رضا گفت من میرم به رئیس دانشگاه می گم که شما از این بیشتر از همه کار می کشید کمتر از همه حقوق می دید  . بیانی خر هم گفت به حاجاقا بگو اگه قبول کرد من بیشترش می کنم.
از فردا باید برم تو دل حاجاقا واسه رنگ ببینم چی کار می تونم بکنم

پرستوی معصوم من ، عشق من ، فرشته ی پاک من ، گل ناز و لطیف من ، بازم هزار هزار بار معذرت می خوام و شرمندم ایشالا برات جبران می کنم .
اندازه ی همه ی ابرای بازی گوش آسمون پاییز دوست دارم و می پرستمت

دوست داشتم یه همچین جایی زندگی می کردیم

            

+ نوشته شده در  2007/10/16ساعت 1:32  توسط *•. .•*.*Ali*.•* *•. .•*  | 

خدا الهی ذلیل کنده مرتیکه پدر سوخته ی متقلب و عجب مرتیکه مولی بوده ها ایشالا چکه بره تو حلقش خفه بشه بمیره
حسابشو اکسپایر کنید حالش جا بیاد
راستی فردا عید می شه
عیدت مبارک عزیز دلم نماز و روزه هات قبول باشه اشالا ماه رمضون دیگه پیش همدیگه ایم با هم شب ها روزه می گیریم
دلم گرفته ملیح جونم
یاد خاطرات گذشته افتادم خاطرات همیشه اشک منو در میارن (بس که من ناز نازوام)
گفتم بیام اینجا برات درد دل کنم دلم سبک بشه
یادته پارسال روز عید فطر با بچه ها رفتیم شمال بعدشم .....
این مسافرت بزرگترین حسنش این بود که من فهمیدم چه جواهری داشتم  و خودم نمی دونستم . پارسال این وقتا بود که به خودم اومدم و دیدم تو چقدر خوب و مهربون و با ارزشی . قبلش مثل یه آدم چلمنگ بودم که یه چیز خیلی خیلی با ارزش داشته باشه ولی نفهمه که اون چیز چقدر با ارزشه . منم اون موقع هنوز ارزش تورو درک نکرده بودم . راستش باید یه کم اعتراف کنم با این که خیلی دوست داشتم و خیلی هم عاشقت بودم اما جدا شدن از تو برام وحشتناک نبود  آخه می دونی اون وقتا دیگه از زندگی بریده بودم هیچی برام مهم نبود هیچ اهمیت نمی دادم چی سرم بیاد . ولی بعد از اون سفر انگار دوباره به هوش اومدم البته یکمی طول کشید تا کاملا به خودم بیام اما وقتی دوباره خوذم شدم تازه فهمیدم که ای وای من داشتم با نفهمی خودم با ارزش ترین جواهر دنیا رو از دست می دم . اگه بدونی چقدر به خاطر این بی توجهیم از خودم بدم اومد . به خدا و به خودم قول دادم دیگه اینقد نامرد نباشم امیدوارم تا حالا تونسته باشم به قولم وفا کنم . به هر حال حالا دیگه نمی تونم حتی یه روز هم ازت جدا بشم (زیگیلتم به مولا) . حالا اگه شده جونم رو هم بدم می دم ولی نمی زارم این تاج طلایی که به اندازه ی همه ی دنیا ارزش داره یه لحظه از روی سرم دور بشه .
می بخشی که بد نوشتم اخه از خواب پریدم دیگه خوابم نبرد واسه همین مغزم بیشتر از این نمی کشید که قشنگ بنویسم

+ نوشته شده در  2007/10/13ساعت 4:26  توسط *•. .•*.*Ali*.•* *•. .•*  | 

 زندگی با آدماش برای من یه قصه بود
توی این قصه کسی با کسی آشنا نبود
 همه خنجر توی دست و خنده روی لبشون
 توی شب صدایی جز گریه ی بی صدا نبود


نمی خوام مثل همه گریه کنم
دیگه گریه دل رو دوا نمی کنه
 قصه های پشت این پنجره ها
 غم رو از دلم جدا نمی کنه

 
 قصه ی ماتم من
 هر چی که بود
 هر چی که هست
قصه ی ماتم قلب خسته ی یه آدمه
 وقت خوابه
دیگه دیره
 نمی خوام قصه بگم
 از غم و غصه برات هر چی بگم بازم کمه

               


+ نوشته شده در  2007/10/10ساعت 12:3  توسط *•. .•*.*Ali*.•* *•. .•*  | 

دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می خواند
لیک پاهایم در قیر شب است
رخنه ای نیست دراین تاریکی
 در و دیوار به هم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاری است دراین گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد
می کنم هر چه تلاش
او به من می خندد
نقشهایی که کشیدم در روز
 شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هایی که فکندم در شب
روز پیدا شد و با پنبه زدود
دیرگاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است
جنبشی نیست دراین خاموشی
 دست ها پاها در قیر شب است

+ نوشته شده در  2007/10/9ساعت 13:39  توسط *•. .•*.*Ali*.•* *•. .•*  |