تبليغاتX
بهشت کوچک ما

بهشت کوچک ما

چه لطیف است حس آغازی دوباره ، و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن و چه اندازه شیرین است امروز

روز میلاد تو !روز تو !روزی که تو آغاز شدی     تولدت مبارک

تولدت مباااااااارک

عزیزم روز تولدت مبارک امیدوارم جشن 100 سالگیتو برات بگیرم از خوشحالی هیچی نمیتونم بگم همین طور بی وزن و بی هوا آمدم بگم................................تولدت مبارک

 

تولدت مبارک همسر خوبم

 

Happy Brithday To You

مبارک مبارک ، تولدت مبارک

مبارک مبارک ، تولدت مبارک

ببین طلوع چشمات ، به دنیا چه قشنگه                نگاه شیطون تو صمیمی و یه رنگه

روز تولد توست ، همه میگن مبارک                       منم میگم عزیزم ، تولدت مبارک

روز به این قشنگی ، هرگز کسی ندیده                  صدای ساز و آواز ، به آسمون رسیده

امروز فقط روز توست ، میخوام دنیا بدونه                برای اسم زیبات ، میخونم عاشقونه

تو امدی به دنیا ، تو قلب من نشستی                خوش آمدی عزیزم ، که عشق من تو هستی

منم تا دنیا دنیاست ، قدرتورو میدونم                     امروز تولد توست ، از ته دل میخونم

 

روز تولد تو میلاد عشق پاکه ، برای شکر این روز پیشانیم به خاکه

 

تولدت مبارک گل نازم

 

تمام وجودم را در قلبم ،قلبم را در چشمانم ،چشمانم را در زبانم ، خلاصه میکنم تا بگویم روز

 تولدت مبارک

گاو و الاغ و اردک ، کبریت و گاز و فندک ، جوجه و مرغ و لک لک ،

تولدت مبارک 

شکوفه های صورتی فدای مهربونیات ...یه دل که بیشتر ندارم اونم فدای خوبیات

تولدت مبارک

 

 

اینم هدیه ناقابل من ارزش تو خیلی خیلی بیشتر از این حرفاست امیدوارم خوشت بیاد

 

آسمان با وسعتش تقدیم تو ، رقص ماهی های دریا مال تو ، هر چی دارم از تو دارم مهربان ، زندگیم امروز و فردا مال تو

تولدت مبارک

 

اینم کادوی من

 

+ نوشته شده در  2009/3/11ساعت 1:37  توسط *•. .•*.MaliH.•* *•. .•*   | 

سلام و دو سه صد سلام خدمت خانومی عزیزم و جمیع خوانندگان گل و بلبل و سنبل . ما هم نیز همینطور رفتنی شدیم. البته از بلاگفا به وردپرس ! . الهی خاک ما بقای عمر شما باشه.

توضیح اینکه هرچی قبلنا نوشتنده بودیم انتقال دادم به وبلاگ جدیدمون. مطالب وبلاگ جادوگر رو بدون نام نویسنده انتقال دادم و مطالب این وبلاگ رو با نام نویسنده malih2malih

خلاصه اینکه به همسرم، خودم و تمامی دوستان و آشنایان و رفتگان تبریک و تسلیت عرض میکنم باشد که درس عبرتی باشد برای تمام بلاگفایی ها.

بعد از ۵ سال وبلاگ نویسی در بلاگفا با این سرویس مزخرف و دوست داشتنی خدافظی میکنم بای بای

این هم آدرس جدیدمون توی وردپرس: www.malih2malih.wordpress.com

+ نوشته شده در  2009/1/19ساعت 23:27  توسط *•. .•*.MaliH.•* *•. .•*   | 

اگه تا روز قیامت داشتنت نباشه قسمت چشم به راه تو میمونم با دلی پر از صداقت

اگه با اشکای گرمم دل سنگ برام بسوزه اگه جسم من بپوسه بعد دنیای دوروزه

اگه نقش قصه ها شی مه روی قله ها شی بری و از من جدا شی اگه باشی و نباشی

نه فقط عاشقت هستم مرحمی رو قلب خسته ام این توئی که میپرستم تو بتی من بت پرستم

چه راحت ازم گذشتی ...خیلی وقت بود میخواستی بری و لی نمیدونستی چه جوری دیشب بهونه ی خوبی دستت امد گفتی خافظ تا همیشه

دیگه نمیدونم چقدر دیگه زنده میمونم

+ نوشته شده در  2009/1/1ساعت 14:33  توسط *•. .•*.MaliH.•* *•. .•*   | 

اولین خواب....

خواب دیدم تهران بودیم خونه مادربزرگم بعد مامانم گیر داده بود میگفت برو حمام قرار مهمون بیادهر چی

از مامان میپرسیدم مهمونا کی هستن نمیگفت منم گفتم تا نگی نمیرم حمام

مامان هم میگفت تو برو بعدآ میفهمی. منم لج کردم نرفتم خیلی هم کثیف شده بودم.همه سرم داد

میزدن منم لجبازیم گرفته بود نمیرفتم .زنگ در زده شد من رفتم در و باز کردم همون جا خشکم زد

فقط تو بودی امده بودی تهران .تو گفتی چرا ماتت برده خانمت و بغل نمیکنی؟ولی من خشکم زده بود

باتعجب نگات میکردم میگفتم تو کجا اینجا کجا؟

بعد دیدی تکون نمیخورم منو محکم کشیدی تو بغلت لبمو محکم محکم بوسیدی من تازه باورم شد

که خودتی حمامم نرفته بودم خجالت میکشیدم ذوق زده شده بودم تند تند صورتتو میبوسیدم اینقده

بوس کردین تا بقیه هم امدن دم در بعد یک چمدون بزرگ داشتی خیلی سنگین بود .نشسته بودیم

حرف میزدیم تو چمدونتو باز کردی لباساتو در میوردی میذاشتی تو کمد منم کمکت میکردم تو واسم

شیرینی یزدی اورده بودی ولی گفتی تا نری حمام بهت نمیدم منم پریدم تو حمام داشتم میرفتم

مامان گفت ما هر کار کردیم نرفت تو چکار کردی رفت؟

دومین خواب.....

خواب دیدم یک امتحانی داشتیم باهم رفتیم رشت بعد از امتحان یک خونه گرفتیم که استراحت کنیم

شب تو باید برمیگشتی(بهم دست نمیزدیا) .خونه انگار بالای مغازه بود چون از بالاش نور تابلو مغازه

چشمک میزد. زمان خیلی زود میگذشت .برات جا انداختم تو خوابیدی یک پتو هم انداختم روت .من

گفتم حالا میخوای چکار کنی؟ گفتی هیجی پیشت میمونم دیگه.من خیلی غصه دار بودم که میخوای

بری اینو که گفتی اینقد خوشحال شدم انگار دنیارو بهم دادن بعد تو گفتی حالا که نذاشتی برم

برو واسم غذا بخر که خیلی گشنمه منم گفتم چشم بدو بدو رفتم برات پیتزا خریدم تو راه اذان میگفتن

آسمون پاک و پر از ستاره بود اذان صبح بود منم پراز عشق و خوشحالی بودم وقتی راه میرفتم انگار

داشتم پرواز میکردم انگاری رفته باشم از بهشت برات غدا بیارم اینقد همه جا لطیف و زیبا بود بعد

امدم باهم نشستیم پیتزا خوردیم بعد من رفتم دستمو شستم تو رفته بودی زیر پتو صدام کردی گفتی

علی هوا خیلی سرده بیا زیر پتو منم با خجالت امدم زیر پتو همدیگرو بغل کردیم بوسیدیم بعد من

موهاتو نوازش میکردم تا خواب رفتیم ....

دو عاشق

+ نوشته شده در  2008/12/3ساعت 2:16  توسط *•. .•*.MaliH.•* *•. .•*   | 

یادمون باشه واسه کنار هم بودن فرصت زیادی نداریم چون هممون مسافریم.

یادمون باشه واسه دوست داشتن همدیگه فرصت زیادی نداریم پس چرا معطلی؟

یادمون باشه واسه به یاد هم بودن نه فاصله مطرحه نه زمان پس تا هستیم به یاد هم باشیم.

یادمون باشه عزیزارو به حکم عزیز بودنشون ببخشیم و دلگیری هامونو زیر پا له کنیم چون فرصت موندن کوتاه.

یادمون باشه آدمارو دوست داشته باشیم زمین و دوست داشته باشیم خدارو دوست داشته باشیم به حرمت همون فرصت کوتاه.

یادمون باشه فلسفه امدنمون دوست داشتن بود  عشق ورزیدن بود زندگی بخشیدن بود نه...نفرت و دشمنی و فراموشی.

اینجوری زمانی که مسافر شدی و سفر کردی واسه همه اونائی که به یادشون بودی دوستشون داشتی و حرمتشونو نگه داشتی   زنده ای

و این یعنی ماندگاری تا ابد!

عزیز دلم:

یادمون باشه زندگی مشترک یعنی مقاومت . گذشت . همدردی .بخشش .تلاش برای رسیدن به آرامش

پس باید یاد بگیریم در مقابل مشکلات مقاومت کینم و با کوچکترین چیز میدونو خالی نکنیم

+ نوشته شده در  2008/11/24ساعت 3:4  توسط *•. .•*.MaliH.•* *•. .•*   | 

میدونم از کارم اعصابت خورد میشه میدونم دارم اذیتت میکنم ولی باور کن دست خودم نیست خودمم

دارم عذاب میکشم ولی نمیدونم چکار کنم اینقده  میترسم که از صبح جرآت نکردم بهت اس ام اس بدم

گفتم بیام اینجا باهات حرف بزنم گذاشتم خودت هر موقع دلت تنگ شد و تونستی بی ادبی دیشبمو

فراموش کنی بیای و باهام حرف بزنی.علی من این کارو بی منظور میکنم توروخدا یه وقت فکر نکنی

نسبت بهت بیتفاوتم و کارمو بهت ترجیح میدم بالاخره یه راهی براش پیدا میکنم فقط ازت میخوام یه

فرصت دیگه بهم بدی و اینو بذاری پای خستگیم.

یه فکر بکر کردم که اگه دوست داشتی بشنوی بدآ بهت میگم

فقط جون ملیحت منو ببخش و بازم مثل قدیما دوسم داشته باش

دیگه نمیدونم چه جوری ازت معذرت خواهی کنم

منو ببخش

از تو بهتر مگه میشه پیدا

عشقت تو قصه مگه میشه جا

خوب میدونم اهل آسمونی

اگه بری زمین میشه تنها

+ نوشته شده در  2008/10/3ساعت 12:56  توسط *•. .•*.MaliH.•* *•. .•*   | 

وقتی دل تنگ میشم حاضرم همه آن چیزایی که خدا بهم داده و ازم بگیره و فقط تو پیشم باشی

وقتی تو پیشمی همه دنیا مال منه ....آسمون ...ماه....خورشید....شادیها...زیبائیها...دیگه چیزی نیست

که نداشته باشم.

فدای قد و بالات ...فدای ناز خریدنات...فدای آن حرفهای قشنگ و آروم کنندت که همیشه مسکنی واسه

قلب تنهام

 

دلم یه شاخه گل ِ زرد می خواد
زرد ِ زرد ِ زرد
درست مثل خورشید
کی می گه زرد رنگ بدیه؟
...
دلم تو را می خواهد
به تمامی !
کاش بیایی
و
من را  به باغ ستاره ها ببری
(دلم یه بغل ستاره می خواد
می چینی برام ؟!)
...
دلم یه لبخند می خواد
که رو لبت بمونه
...
دلم یه عالمه امنیت می خواد
...
دلم سردشه
یه آغوش گرم می خواد
که توش گم شه
...
تو نیستی
سکوت اما هست
آسمان ِ من نیست
رنگ آبی اش اما هست
دل ِ من چقدر تنهاست زیر اینهمه سقف
...
دلم می خواد فردا با لبخند از خواب بیدارشم !
دلم می خواد بیدار که شدم همه جا پر باشه از عطر ِ گل ِ مریم
همین !!!!

دلم میخواد ماه رمضون سال دیگه باهم سحری بخوریم و روزمونو با لبخند به سوی آسمون باز کنیم

دوست دارم عشق من

+ نوشته شده در  2008/9/2ساعت 23:21  توسط *•. .•*.MaliH.•* *•. .•*   | 

۲/۴/۱۳۸۶

گفته های MaliH

شب قبل با هم اس ام اس بازی می کردم ومگفتیم یعنی میشه فردا همدیگروببینیم؟چقدردعاکردیم

وازخدا خواستیم شرایط وبرامون فراهم کنه.صبح روزبعد تا ساعت چهار کلاس بودم بعدقرارگذاشتیم

 ساعت شش دم در هتل همدیگروببینیم. من تا از کلاس آمدم رفتم یه دوش گرفتم تو زود

آمدی دیگه نمیدونستم چه جوری کارامو بکنم هنوز میخواستم موهامو خشک کنم روسریمو اتو کنم تو

هم بیقرار دم در منتظر من بودی اس ام اس میدادی میگفتی زود بیا.خلاصه به هر طریقی بود اماده شدم

چه لحظه ای بود ان لحظه.از دور می امدم و تورو آن دور دورا میدیدیم که کنار یک ماشین ایستادی

دست و پام می لرزید دیگه توان راه رفتن نداشتم خدایا یعنی من تا چند لحظه دیگه عشقمو میبینم؟

یعنی من بعد ازسه سال دوری چهره ای زیبای یارمو از نزدیک میبینیم؟ اصلا باورم نمیشد حس

میکردم دارم رو ابرا راه میرم و هر لحظه ممکنه بیدار شمو پرت شم پائین .

این ضربان قلب من وقتی داشتم بهت نزدیک میشدم

ghalbe man

اینم ضربان قلب تو

ghalbe to

وقتی بهت رسیدم نمیدونی

چه حالی داشتم ناخودآگاه دستم وبردم طرفت ودستتو گرفتم .یک جمله بهم گفتی که همیشه تو

گوشمه...ملیحه ی من....ان لحظه واقعا احساس کردم واسه همیشه مال توام خوشحالیم چندین

برابر شد.بعدش رفتیم بیرون ماشین گرفتیم رفتیم ونک بعد رفتیم ولیعصر یه جایی نشستیم و حرف

زدیم ....تو ابروهامو نگاه کردی گفتی خوب برداشتی منم ماستی که از هواپیما آورده بودم و بهت

دادم بعد احساس تشنگی کردیم (مثل همیشه)دوتائی رفتیم اون ورخیابون آب معدنی برام گرفتی

وخوردیم.باز راه رفتیم وحرف زدیم تا دوباره سوارماشین شدیم امدیم هتل دیدم هنوززوده ازهم جدا شیم

آخه عمری منتظر این لحظه بودیم هنوز احساس نمیکردم روی زمین دارم باتوراه میرم .اطراف هتل ارم

قدم زدیم من برات فیلم راه بی پایان تعریف کردم از آنروز به بعدمن عاشق این فیلم شدم چون دیدنش

منو یاد اون شب مینداخت وتو از دیدنش غمگین میشدی دوست دارم حستو برام بگی .بعد یه جائی

پیدا کردیم ونشستیم .علی من هنوز از خواب بیدار نشده بودم هنوز احساس میکردم تورو تو خواب

کنار خودم حس میکنم .کناز هم نشسته بودیم توسرت پائین بود گفتی ملیح یادته میگفتی خدا

نمیخواد ما به هم برسیم ؟دیدی چه جوری ما بهم رسیدیم و همدیگرودیدیم؟ اون لحظه من تازه احساس

کردم که همه ی این اتفاقها تو بیداری بوده نه توخواب وقتی بیدار شدم دیدیم ازخوشحالی دارم گریه

میکنم علی گریه کردنم دست خودم نبود واقعانمیدونم چرا گریه کردم .شاید برای این بود که از خدای

خودم تشکر کنم که اسباب دیدن مارو فراهم کرده .خدایا شکرت واسه همه ی لطفی که به ما

داری.توتادیدی دارم گریه میکنم دستتو انداختی دورم منودرآغوش گرفتی اون لحظه بیداریمو بیشتر

حس کردم یادمه گفتی میشه دستتو بهم بدی؟ من دستمو گذاشتم تودستات چقدر اون لحظه زیبا و به

یادماندنی بود انگار همین امروز بود که کنار خودم حست میکردم.بعد یه نگاهی به ساعت انداختیم

لحظه خداحافظی فرارسیده بود خیلی سخت بود ولی چاره ای نداشتیم هنوز کلی وقت داشتیم که

باز همدیگرو عاشقانه در آغوش بگیریم .با چشمای گریون از هم جدا شدیم تو رفتی خونه ی مامان بزرگ

من رفتم تو اتاق پیش بچه ها و خوابیدیم به امید اینکه باز فردا همدیگرو میبینیم .

 

 

گفته های mALIh

مدت هاست که بدون تو جایی نمی روم. تو را به ساده ترین مخفیگاه های ممکن می برم، تو را در شادی پنهان می کنم مثل یک نامه عاشقانه در یک روز روشن.  تو ارزشمند ترین جواهر دنیایی و تنها فرشته ها تو را می بینند. فرشته های ، کودکان، کبوترها و گاهی هم من... .

تو از جنس عشق هستی و آن را در هنگام پروازش به دام می اندازی و همان دم آن را آزاد می کنی. کاری جز ان نمی توان کرد و تو می خندی. تو در مقابل این شکوهی که دریافت شد و این شکوهی که اهدا شده تبسم می کنی چون شکوه و عشق از تو سرچشمه گرفته اند.

ارزشمند ترین چیزها با گزاف ترین قیمت ها بدست می آیند اما تو آنقدر ارزشمندی که در هیچ قیمتی نمی گنجی. پس عشق و شادی بی نهایت با شهامتی بی نهایت به دست می آید.

من شهامت تو را در خنده هایت می شنوم و در برق چشمانت می بینم. چشمان تو و خنده های تو عشقی چنان قوی به من می دهد که حتی زمان، بزرگترین جادوی دنیا نیز نمی تواند آن را تیره کند.

برای بدست آوردن چیزی ابتدا بای صاحب آن بود. ما هیچ وقت در این زندگی صاحب چیزی نیستیم و هیچگاه چیزی را از دست نمی دهیم. پس در این زندگی تنها باید آواز خواند، عشق ورزید، عاشق کرد و با قلبی که تو در آن می رقصی به بینهایت رسید... .

 

آرزو... آرزوی دیدن چشمانت درخشانت و بودن با دستان گرمت... زیبا و وهم آلود و اسرار آمیز، و پر از عشق. آره عشق همون چیزی که سالهاست زندگیم روش استواره. همون چیزی که بودنم رو توجیه می کنه و دلیلی برای شهامتمه. عشقی که 4 سال حتی ثانیه ای از من دور نشده. زندگی 4 ساله ی ما پر از فراز و نشیب بوده. پر از شادی و غم، پر از حسرت و امید، اما همیشه یه آرزوی بزرگ توی قلبمون موج می زد... آرزوی دیدار همدیگه آرزوی بودن با هم. روز ها و شب ها از پس دریچه ای کوچیک با رقص کلمات و گاهی با صدای هم صحبت می کردیم و هر شبی که به روز می رسید شوق رسیدن به هم توی قلب هامون بیشتر می شد و آتیش عشق و بی قراری برافروخته تر می شد. تا اینکه 2 سال پیش طلسم شکسته شد و چشمم به نور صورت زیبای الهه ی عشقم روشن شد.... تو اومدی تهران و من تونستم از پس چشم های نگرانی که نمی خواستن همدیگرو ببینیم، تورو ببینم. گرچه کوتاه و آنی بود مثل رد شدن یه شهاب سنگ زیبا و عجول... می گن با دیدن شهاب سنگ باید آرزو کرد و حتما براورده می شه. من هم همون موقع آرزو کردم... آرزو کردم برای همیشه این فرشته ی زیبا مال من باشه. هنوز یادمه، یکی دو ساعتی طول کشید تا پیدات کنم و هزار بار زنگ زدم. و دلم مثل دل گنجشک تند تند می تپید.

او ن روز با همه ی امید و اشک و افسوس جداییش گذشت و ما باز هم دور شدیم اما این بار عاشق تر و تشنه تر بودیم. تا اینکه پارسال رسید. و انگار خدا یکی از معجزه هاش رو بهمون نشون داد. تو در عین ناباوری و بهت و حیرت اومدی تهران... .اسم این رو فقط می تونم معجزه بذارم فقط معجزه. یه روز بهم گفتی علی توی امتحان بانک قبول شدم و باید بیام تهران برای دوره ی آموزشی. گفتی می دونم بابام اجازه نمی ده و من فقط آه کشیدم چون من هم باور داشتم اجازه نمی ده. و یه روز گفتی علی بابام قبول کرد.... و من چطور می تونستم باور کنم؟ و یک روز گفتی علی امشب پرواز دارم... دارم میام تهران... علی می خوام بیام پیشت... . منه مبهوت مسخ شده نمی تونستم باور کنم. خدایا همیشه دعا می کردم فقط 5 دقیقه با ملیحم باشم فقط 5 دقیقه... .

ساعت 9 جمعه شب بود توی اتوبوس بودم و نمی تونستم جلوی بغضم رو بگیرم، خدایا فقط یه شب با بزرگترین آرزوم فاصله دارم. چشمام رو که نم نم می باریدن پاک می کردم و با خودم زمزمه می کردم خدایا نمی تونم باور کنم... . و به بزرگیه خدا قسم تا لحظه ای کی دیدمت نمی تونستم باور کنم... .

شنبه 2/4/1386 ساعت 6عصر. دارم با دلی که توی سینه بند نمی شه و بغضی که یه لحظه رهایم نمی کنه به دیدنت میام. دستام می لرزه پاهام عجله داره و سرم گیج می ره.

ساعت 8 شب توی حیاط  هتل ارم... . چقدر بی تابم دارم تند تند دور خودم قدم می زنم و لحظه ها رو می شمرم... . زیر لب زمزمه می کنم خدایا باورم نمی شه و ........ و تو رو می بینم که از دور میای، دلم داره منفجر می شه خدایا فقط چند ثانیه مونده... چند ثانیه... و چند ثانیه بعد دستای ظریف و گرمت توی دستامه. جیغ می کشم : ملیحه خانوم من.

و اون شب برای اولین بار تونستم از نزدیک فرشته ی زیبای عشقم رو ببینم. دلم می خواست محکم بغلت کنم و صورت ماهت رو غرق بوسه کنم اما از چشمای براقت خجالت می کشیدم... .

چندین روز شب با هم بودیم دست به دست و هم آغوش. و شونه به شونه ی هم قدم می زدیم و من مست از شادی و غرور می رقصیدم . قسم می خورم اون روزها شیرین ترین روز های عمرم تا اون زمان بود.من و تو تا یک شنبه 24 تیر با هم بودیم و عشق رو مزه مزه می کردیم و چقدر زیبا و رویایی بود. تا اینکه دوباره ساعت 8 شب پرواز کردی و از پیشم رفتی. تو مثل چلچله ها پر زدی و توی آغوشم نشستی و مثل پرستو ها از آغوشم پرکشیدی و رفتی ... . از اون شب و روزهای بعدش چیزی نمی نویسم چون تلخ ترین و دردناک ترین روزهای عمرم بود.

باز هم از هم دور شدیم اما این بار شیفته تر و بی قرار تر بودیم و برای دیدار دوباره بی تاب تر. می گن شوق به دیدار فرو نشیند ولی اشتیاق زیاده شود و فزونی گیرد... . تا این که یک سال گذشت و باز هم تیر ماه اومد. مثل اینکه تیر ماه، ماه جادوییه زندگی من و توه (و چقدر دوست دارم توی تیر ماه ازدواج کنیم). باز هم قرار شد بیای تهران اما این بار هیچ امیدی نداشتیم که همدیگرو ببینیم چون تو تنها نبودی. دوشنبه شب توی ماشین خوابیده بودی و اس ام اس بازی می کردیم تو گفتی علی فردا میایم قم، باید حتما بیای که ببینمت. اونشب تا صبح به فکر این بودم که چطور می تونم ببینمت غافل از اینکه خدا همیشه با ماست و همیشه بدون اینکه فکرش رو بکنیم کمکمون می کنه. صبح که شد منو جون به لب کردی بس که گفتی میایم نمیایم. ولی آخرش اومدین. چه صحنه ی زیبایی بود، تو جلوی در حرم وایساده بودی همدیگرو دیدیم و اومدم پیشت... . دستت رو توی دستام گرفتم و باز هم حس کردم دارم خواب می بینم. اما این خواب نبود این شروع رویایی برای معجزه ای دوباره بود. معجزه ای که باز هم فکرش رو نمی کردیم.

اون روز صبح وقتی دیدمت دیگه تاب نیاوردم. به خودم گفتم می رم دنبالش حتی اگه شده ساعت ها از دور تماشاش می کنم. تا اون نقشه به ذهنم رسید... .بی تابی خجالتم رو از بین برده بود، و تصمیمم رو گرفتم و به شهلا زنگ زدم و همه چیز رو سیر تا پیاز براش تعریف کردم و اون هم پیشنهاد داد که کمکمون کنه و من هم از خدا خواسته. این بار خدا به وسیله ی اون کمکمون کرد... .

چهار شنبه تونستم توی یکی از پاساژهای خیابون ولی عصر از نزدیک ببینمت و دستت رو توی دستم فشار بدم ولی من پر از غصه بودم چون باز هم باور نمی کردم ببینمت... . اون شب با شهلا همه قرارها رو گذاشتیم و همه برنامه هارو تنظیم کردیم... .

پنج شبنه 13/4/1387 ساعت 12 ظهر پل سدخندان. کنار دیوار وایسادم و پر از دلهره و اشتیاقم. بلاخره زحمت هامون نتیجه داد و تونستی از دست مانی خلاص بشی. اون روز ساعت 6 صبح از خواب بیدار شدم و 7:30 از خونه زدم بیرون. انقده بی تاب بودم که نمی تونستم بخوابم. چه ساعت های وحشت ناکی بود انتظار برای سر سوزنی امید... . اما بالاخره اومدی. وقتی دیدمت یه نفس راحت کشیدم و یادم اومد چقدر بی تابت بودم و چقدر برای رسیدن به این لحظه اشک ریختم و بی تابی کردم... . اما باز هم خدا پاداش بزرگی برای صبرمون بهمون داد و باز هم یکی دیگه از معجزاتش و یکی دیگه از مهربونی های بی نهایتش رو بهمون هدیه کرد. حالا من و تو باز هم کنار هم بودیم دست به دست و هم آغوش... .

اون روز خیلی زود گذشت مثل برق و باد اما زیبا و پر از خاطره بود. همون 4 ساعتی که با هم بودیم هزار تا خاطره برامون به جا گذاشت و ما رو امید وار تر به آینده و با هم بودن برای همیشه کرد. ملیح رفتنت مثل همیشه دلم رو پر از اندوه و چشمم رو بارونی کرد اما من مصمم تر از همیشه برای داشتنت تلاش می کنم و برای رسیدن به تو از همه چیز می گذرم.

 

"با دلی مملو از عشق تقدیم به همسر زیبا و مهربانم"

 

گلی جان گل من رنگ شادی تو چشامه

واسه تو همیشه شوق بوسه رو لبامه

تو بیا که نگام توی راهه تو نشسته

تو بیا که دلم به طلسم تو شکسته

گلی جان وقتشه دیگه از را برسی یار

عزیزم وقتشه که تو از راه برسی یار

واسه من تو بگو از گل عشقی که تو راهه

کاروان تو بیا که دل من بی قراره

می دونم که سحر پشت شبهای سیاهه

تب عشق رو تنم یه مسافر توی راهه

گلی جان وقتشه دیگه از را برسی یا ر

عزیزم وقتشه که تو از راه برسی یا ر

فاصله یه شبه بین عاقوشه منو تو

همه جا سر رات گل میریزم جای پاتو

گلی جان اسم تو توی سینه شده فریاد

عشق تو واسه من مثه شیرین واسه فرهاد

گلی جان وقتشه دیگه از را برسی یا ر

عزیزم وقتشه که تو از راه برسی یا ر

گلی جان تو ببین منه عاشق چه صبورم

آخر این بوسه هات زده آتیش به وجودم

خوب من نازنین یه ستاره یه فرشته

گلی جان تو بیا که گذشته ها گذشته

گلی جان وقتشه دیگه از را برسی یا ر

عزیزم وقتشه که تو از راه برسی یا ر

گلی جان وقتشه دیگه از را برسی یا ر

به خدا وقتشه که تو از راه برسی یا ر

 

+ نوشته شده در  2008/6/23ساعت 20:17  توسط *•. .•*.MaliH.•* *•. .•*   | 

گفته بودم رئیس جدید گفته چرخشی بشیم که همه چیو یاد بگیریم؟  من که هنوز چرخشی نشدم

ما تو بانک ۶ تا خانم هستیم ۲ تا مجرد ۳ تا حامله

بهجت که ویار داره همش حالت تهوع داره اصلا حالتش یه جوری شده به قول سلیمانی با خودشم قهره

قیافشو نگاه میکنی از زندگی بیزار میشی بسکه قیافش تو همه

خدا نصیب هیچکی نکنه مخصوصا خانمهای کارمند

احمدی دیروز حالش خوب نبود رفته بود به رئیس گفته بود میخوام مرخصی بگیرم اونم گفته بود نمیشه باید با تهران صحبت کنم اینم ناراحت بود میگفت دکتر گفته نباید کار کنی .به قول خودش بچش امده تو شورتش

دلم براشون میسوزه ولی اگه نباشن کارا میوفته گردن ما .....ما بیچاره میشیم

حالا میخوان نیرو جدید بگیرن ....

دیگه رئیس طاقتش تموم شد امروز زنگ زد تهران ....حالا بلند بلند حرف میزد

میگفت خانمهای اینجا همه باردارن ...یکیشون امده تهران دوره ببینه ...یکیشون میگه حالم خوب نیست مرخصی میخوام......یکیشون امروز ۱۲ رفته خونه

آقایون که نمیدونستند بهجت هم حاملست حالا دیگه میدونن

وقتی تلفنشو قطع کرد سلیمانی گفت خسته نباشید

اونم امد گفت : اخه واسه چی شما که میخواین تو بانک کار کنید حامله میشید

احمدی برگشت گفت همش علاقست آقای باطبی

اونم گفت پس فردا همتون برید اینجا تبدیل به چی میشه وای وای.....

گفت حالا نیرو جدید میگیریم بعد اپرا گفت کرمانی نباشه لطفا ( البته شوخی جدی گفت )

من بهم بر خورد گفتم رئیس قبلیتون بندری بود گند زد و رفت

بعد نامدار گفت : دکتر عقیلی (مدیر عامل بانک ) کرمانیه  باطبی هم گفت بله کرمانیه ...من حال کردم

بعد اپرا امد گفت خانم شجاعی ناراحت شدی گریه کردی؟  گفتم نخیر واسه چی گریه کنم

اه چقدر من از این خوشکل بدم میاد  کاشکی اینم عوض میکردن

 از نگات ترانه ی من آب میشه

نباشی نقاشیام خراب میشه

+ نوشته شده در  2008/5/22ساعت 2:21  توسط *•. .•*.MaliH.•* *•. .•*   | 

<<<<<<<<<<چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی>>>>>>>>>>

عمو که با حرص بازیهاش خودشو خونه نشین کرد

دادی هم شریک جرم شناخته شد هنوز تصمیم قطعی گرفته نشده ولی میدونم نامه اش از تهران

امده مبنی بر اینکه اینجا کار نکنه. صبوری میره تهران دوره ببینه واسه ۲ هفته( یادش بخیر تهران)

بهش گفتن تو چند وقت دیگه میری مرخصی زایمان میتونی کار کنی ؟ گفت : بله

عجب حماقتی کرد

رئیس جدیده هم که  حسابی سختگیری میکنه ولی من خوشم میاد از اخلاقش اینجوری زودتر پیشرفت میکنیم

حالا  هم که داره کارار و گردشی میکنه که این کارش حرف نداره  این باعث میشه همه چیو یاد بگیریم

نمیدونم کی نوبت من میشه جای خودش بشینم

به دلایلی دیگه حرفم نمیاد بقیه اش باشه واسه یه وقت دیگه ......

بادت باشه خیلی دوست دارم

+ نوشته شده در  2008/5/15ساعت 3:37  توسط *•. .•*.MaliH.•* *•. .•*   | 

پارسال با همه ی خوبیها و بدیهاش رفت و خاطره شد

عیدت مبارک علی عزیزم سالی پر از موفقیت و سلامت را برات آرزو میکنم 

انگار قرار بود بیایم از عید بنویسیم ولی من یکی هر وقت میام پای نت فقط بلدم صفحه ی یاهو رو باز کنم وباهات چت کنم همیشه هم که تو اول میشی

الانم چون رفتی مسافرت که امیدوارم خیلی خیلی بهت خوش بگذره و سفر بیاد ماندنی برات بشه آمدم وبلاگ و آپ کنم و از این طریق بهت بگم دلم برات اندازه ی سوراخ جوراب مورچه شده

ایشاله سال دیگه باهم بریم شمال (من چشم ندارم ببینم تو تنهایی میری گردش)

سال خوبی برامون بود همدیگرو از نزدیک دیدیم و دوتامون رفتیم سر کار

مـن هنوز کشــتة اون شیطنتِ نازِ چشــاتـم
تــو رگام به جای خون عشقِ تواِ، عـزیز باهاتم


هنـوز آغوشِ ترانهَ‌م پُـره از عطــرِ نفــس هات
حاضـرم بمیرم اما هیــچ موقع نـریزه اشکات


آبــروی قــصه هامی تـویی حیثیتِ شــعرام
همـة دنیا می دونن مـن هنوزم تورو می خوام


هنوزم به زیــرِ پاهات گــلِ رازقی می ریــزم
لایقِ پرسه زدن نیست بی تو هیچ خکی عزیـزم


به خدا هیچ جای دنیا رنـگِ چشـماتُ ندیدم
برقِ خوبِ زندگی رو تـوی چــشمای تو دیدم


هنوزم خلوتِ دستام بــوسه هاتـو کــم می یاره
هیچ گلی بـرام عــزیـزم عــطر مـوهـاتو نـداره


پیشِ حرمــتِ قـدم هات همه واژه هام حقیرن
تو که نیستی واژه هامم دستامو نَه نمی گیرن


من هنوزم کــه هنوزه به چشات می گم ستاره
دلِ پاپَتیم عزیــزم جــز تو هیچ کس رو نداره


 

+ نوشته شده در  2008/3/29ساعت 23:49  توسط *•. .•*.MaliH.•* *•. .•*   | 

همین حسی که دارم حتی وقتی از تو دورم ، تلخ و بیمارم ، چقدر خوبه...

 

همین بس که میدونم خوبهِ خوبی خوابهِ خوابی من که بیدارم ، چقدر خوبه...

 

همین بغضی که دارم همین سازه شکسته دلیل از تو مردن از تو رفتن تا تو برگشتن ، چقدر خوبه...

 

همین اشکی که غلطید ، همین دستی که لرزید ، همین دردی که پیچید از غم ِ تو، در صدای ِ من ، چقدر خوبه...

 

چقدر خوبه که هستی اگه حتی بدِ بد اگه حتی غریبه مثل سایه پا به پای من ، چقدر خوبه...

 

جه بی نور ستاره همین که تو بخندی ، چه بیرنگ اقاقی پیش ِ لبهات وقت شکفتن ، چقدر خوبه...

 

همین حرفی که کم شد از لب ِ من تا ترانه از تو پر باشه ، چقدر خوبه...

 

همین وزنی که گم شد تا دوباره عاشقانه از تو پر باشه ، چقدر خوبه ...

تولدت مبارک

+ نوشته شده در  2008/3/11ساعت 1:23  توسط *•. .•*.MaliH.•* *•. .•*   | 

شاید اینبار سلام آغازدوستی نبود
راستی یادت می اید
چه ساده شروع شد
به سادگی یک سیب شاید
یادت می اید
گفتم "دوست جون "
گفتی" جون "
به دلم نشست
چقدر هم!
به دل تو نیز پیشتر نشسته بود
گفتم
گفتی
وشاید به همین سادگی
من شدم دوست تو
تو شدی دوست من
دو دوست کاملا نو
کاملا متفاوت
اززندگی گفتم
از زندگی گفتی
و زندگی کردیم
خندیدی
خنداندیم
و زندگی به مرور
با لبخند های شیرین من و تو
جریان گرفت
سکوت کردم
سکوتم را شکستی
و من
با تو از سبزی ها گفتم
و تو
با من از تمام رنگ ها
و من
امروز
درست زیر این همه برف
که از آسمان
آرام آرام بر من می بارد
خودم را مرور می کنم
و حرفهای سبز تورا
صدای تق تق حضورت می اید
آدمکت روشن می شود
و من سلام می کنم
می نویسم
:می بینی دوست جون
 برف می بارد
تو می گویی
دستهایت سردند
هوا سرد است
آنقدر که افکار ادم هم
از پشت پنجره یخ می زنند
و تو می خندی
و من نیز
+ نوشته شده در  2008/2/19ساعت 21:37  توسط *•. .•*.MaliH.•* *•. .•*   | 

اینقده بدبختم که نگرانی و دلواپسیمو حمل بر خودخواهی و بی منطقیم میذاری

مگه بهت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تارِ ؟

+ نوشته شده در  2008/2/4ساعت 2:37  توسط *•. .•*.MaliH.•* *•. .•*   | 

امروز صبح حدود ساعت ۷:۳۰ دیدم ۲ تا مرد وارد بانک شدند من ننشناختمشون فکر کردم دوستای عمو باشن ولی بعد نگهبان گفت: شناختی ؟ بازرسن از تهران امدند 

بدو پریدم سر جام یکم استرس داشتم نمیدونم چرا؟ البته شاید به خاطر اینه که بهجت بهم گفته بود رو افتتاح حساب خیلی گیر میدن

خلاصه کارمونو شروع کردیم اونم رفت سراغ رئیس صندوق و کارهای اونو چک کرد

کاراش که تموم شد پروندهای جاری و ازم خواست برسیشون کرد یه سری مسائل بود بهم گفت و به خیر گذشت

یه فرم هم بهمون داد و گفت پر کنید تحویل بدین .حرفهای دلمونو میتونیم براشون بنویسیم و ترتیب اثر بدهند من یک حالی از همه ی اونائی که تو این مدت با نیش و کنایهاشون اذیتم کردن میگیرم

خلاصه بازرس و بیخیال شیم میرسیم به یک جریان توپ توپ که تابحال اتفاق نیوفتاده بود

من شماره ۵۶ و صدا زدم معمولا ۳ بار صدا میزنیم نیومد شماره بدی و میگیم

۳ بار صدا زدم نیومد بعد آقای کفاش که از مشتریای بانکٍ امد گفت:هیچکی تو بانک نیست فقط منم شماره اش ۵۸ بود

من پولشو گرفتم مشغول شمردن بودم و شماره ۵۷ هم صدا زدم فکر کردم تو بانک نیست که دیدم آقایی گفت من اینجام الان مینویسم میام . من دیگه شماره ۵۸ و که همین کفاش بود نزدم تا ۵۷ و بتونم دوباره صدا کنم

خلاصه تو این فاصله ۵۶ با اون موهای فر فریش پیداش شد و گفت : من ۵۶ بودم الان نوبت منه

منم گفتم : کجا بودین؟ من ۳ بار صداتون کردم الانم نوبت ۵۸

گفت:من ۲ دقیقه رفتم پول از دستگاه بگیرم چه جوری صدا زدی؟ الانم شما ۵۷ و صدا زدین واسه چی ۵۸ نشسته اینجا

من گفتم :یه شماره دیگه بگیرید صداتون میکنم بانک خلوته زود نوبتتون میشه .من اینو واسه این بهش گقتم چون هنوز شماره ۵۷ بود و باید کار اونو انجام بدم

این اقا بهش برخورد با تندی گفت : من کار دارم باید کار منو اول انجام بدی

منم گفتم:این مشکل خودتونه نباید از بانک بیرون میرفتین منم تا کار این اقارو انجام ندم نمیتونم کار شمارو انجام بدم

بعد کفاش گفت: اقا چرا داد میزنی ؟ میخواستی از بانک نری بیرون برو یه شماره بگیر منتظر باش

اینو که گفت: یارو بهش برخورد گفت : تو چی میگی ؟ به تو ربطی نداره

خلاصه یه چیز این گفت یه چیز اون گفت تا کار به دعوا کشید

پا شدن همدیگرو زدن ۵۶ زد تو گوش کفاش بیچاره  

نگهبان از اون طرف مأمور از طرف دیگه امدن اینارو جدا کنن بازرسا هم هاج و واج اینارو نگاه میکردند

منم انگار نه انگار که به من ربطی داره ۵۷ و صدا زدم کار اونو انجام دادم

کفاش گفت زدی تو گوشم پرده ی گوشم پاره شد الان زنگ میزنم تکلیفتو روشن میکنم (کفاش تو نیروی انتظامی کار میکنه یارو اینو نمیدونست بدبخت )

سه سوته مأمور امد و عمو و نگهبان دخالت کردن و کفاش رضایت داد ولی کاشکی اینو میبرد یه حالی ازش میگرفت

بهد از ۱۰ دقیقه کفاش که رفته بود دوباره امد بهم گفت: ببخشید اینجوری شد من واسه شما اینکارو کردم و گفت:اقاهه امد از شما معذرت خواهی کنه؟

گفتم : نه نیومد شما ببخشید اینجوری شد

گفت:من واسه این رضایت دادم که بیاد از شما معذرت خواهی کنه حالا باز میبینمش

حالا دوباره باید منتظر یه دعوای دیگه باشیم .....اخ جون دعوا

این کفاش و ببینی فکر میکنی مهرداد خواننده و دیدی حتی صداش هم مثل اونه

بعدشم عمو یه نامه نوشت و ما هم امضا کریدم صورتجلسه کردن بفرستن تهران ....معروف شدیم رفت

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  2008/1/28ساعت 21:4  توسط *•. .•*.MaliH.•* *•. .•*   | 

دیگه دارم کلافه میشم

میرم بانک باید جواب فضول بازیهای همکارامو بدم

میام اینجا باید جواب فضول بازیهای وبلاگ گردارو بدم

خوبه من خوشم نمیاد از جیک و پیک زندگی کسی خبردار شم و این بلاها سرم میاد اگه خودمم اهل این کارا بودم دیگه چی میشد

شنیدی میگن از هر چی بدت بیاد سرت میاد؟ من الان اینجوری شدم کی میخواد تموم شه با خداست

تا بعد

+ نوشته شده در  2008/1/13ساعت 1:27  توسط *•. .•*.MaliH.•* *•. .•*   | 

یه پدر و پسر یزدی هستند که خیلی وقت نیست افتتاح حساب کردند بیشتر پدره میاد بانک تا پسره وقتی هم میاد شماره حسابشو بلد نیست میاد از من میپرسه.
این چند روز که صندوق بودم پدر مستقیم میومد جلوی باجه ی من مینشست شماره هم نمیگرفت منم روم نمیشد بهش بگم برو شماره بگیر واسه همین مجبور میشدم کارشو انجام بدم
روز آخری که پشت صندوق بودم آمد به من گفت:چرا آمدی اینجا نشستی  همون جا که بهتر بود.
 منم گفتم:اینجا هم خوبه راحتم
گفت: خودت خواستی بیای یا بهت گفتن؟
گفتم: همکارمون رفته مرخصی من آمدم جاش
گفتش: نباید فبول میکردی اینجا خوب نیست برو جای قبلیت کار کن
حالا اینارو بلند میگفت منم خنده ام گرفته بود نمیدونستم چی جوابش و بدم همه هم داشتن میشنیدن
درست از فرداش من رفتم سر جای خودم واقعا عجب زبونی داشت  
بعد اگه یادت باشه بهت گفته بودم یکی  چند ماه پیش آمد حساب باز کرد بعد گفت من تو هنگ تن کار میکنم شمارشو داد گفت چه اینجا یا هر جای دیگه رفتی زنگ بزن من سفارش میکنم بهت تخفیف بدند
من همون موقع شمارشو انداختم تو سطل .
بعد دوباره امروز آمده بود بانک دید من پشت صندوق نشستم آمد طرفم من کارشو انجام دادم بعد گفت: نیومدین خرید کنید؟
گفتم: آمدم ولی خریدی نداشتم
بعدش گفت: من بهتون کارت تخفیف میدم هر موقع آمدین اینو نشون بدین بهتون تخفیف میدن منم تشکر کردم
وقتی کارش تموم شد و رفت من یادم افتاد که بهم کارت تخفیف نداده
بعد رفتم سر جای خودم کارای عقب موندمو انجام بدم دیدم انتظاری داره به صبوری یکی از همین کارتارو میده بهشم میگه به کسی نگو
من اینقده حرسم گرفته بود
تو دلم گفتم عجب مرده دروغ گو بود به من نداد حالا انتظاری و بگو فقط به همشهری خودش میده
یه نیم ساعت گذشت منشیمون رفت بیرون بعد دیدم انتظاری آمد یکی از اون کارتارو داد به من
اینقده ذوق کردم که نگو
جالب اینجاست به منم گفت به کسی نگو
+ نوشته شده در  2008/1/5ساعت 16:15  توسط *•. .•*.MaliH.•* *•. .•*   | 

نه از خاکم

           نه از بادم

                       نه دربندم

                                  نه آزادم 

                                          نه آن لیلا ترین مجنون

                                                                    نه شیرینم

                                                                     نه فرهادم

فقط مثل تو غمگینم

فقط مثل تو دلتنگم

 اگر آبی تر از آبم...اگر همزاد مهتابم... بدون تو چه بی رنگم

                                                     بدون تو چه بی تابم

سالگرد آشناییمون مبارک (البته هفته قبل بود )

و یادی از گذشته .....http://www.jadoogar.blogfa.com/8409.aspx

+ نوشته شده در  2007/12/15ساعت 16:49  توسط *•. .•*.MaliH.•* *•. .•*   | 

امروز عجب روزی بود کم مونده بود استعفامو بنویسم بیام بیرون

واقعا نباید به کسی رو داد این بهجت امروز رفت خونه کاراشو داد به من

من مثلا موندم بانک کارای عقب مونه خودمو انجام بدم ولی به هیچ کدومشون نرسیدم

انتظاری میگفت :من موندم چرا بهجت این کارو کرد چرا خودش نزد؟

نگهبانمون گفت:چرا قبول کردی گفتم مجبورم کرد

الان بهجت به چشم همه خائن محسوب میشه منم مظلوم

بهجتم امروز تا منو میدید میگفت: عروس خانم بگو بله عروس خانم بگو بله

بهش گفتم تو دلت واسه من نسوخته دلت شیرینی چرب و نرم میخواد

امشب ۶ امدم خونه درست ۱۱ ساعت تو بانک بودم ۱۸ ساعت هیچی نخوردم  ولی نمیدونم چرا هنوز زنده ام

بابام امشب دلش برام سوخت گفت : انجا خیلی خسته میشی؟

گفتم نه زیاد

گفت: من چقدر بهت گفتم کار بانک سخته گوش نکردی حالا اگه میشه دیگه نرو

خدا کمکم  کنه خودمم یکم به خودم سختی بدم تا ۲ سال دیگه میام بیرون

+ نوشته شده در  2007/12/11ساعت 2:20  توسط *•. .•*.MaliH.•* *•. .•*   | 

این کار بانک تکراری شده دیگه خاطره ساز نیست

فقط یه چیز باحال برات تعریف کنم از وقتی چت ویندوز راه افتاده همه رو بی ایمان کرده البته من نشدما

آقای دادی زاده خیلی آدم ساده و روراستی یه مدت با بهجت چت می کنن بهجت برام میگفت چیا بهم میگن منم به تو گفتم حتمآ

دیروز دادی زاده رفت تهران ایران چک بیاره خانم مصلی نژاد همش به بهجت میگفت دیگه تنها شدی دادی جونت رفت تهران تورو نبرد

بعد عصرش بهجت میاد به مصلی اس ام اس بده که اشتباهی واسه دادی میفرسته

حالا اس ام اس این بوده: امروز خیلی حرفها باهات داشتم ولی سرت شلوغ بود نتونستم باهات حرف بزنم داری میری مواظب خودت باش

میخواسته اینو بفرسته واسه ندا بهش بگه که اینو واسه دادی فرستادم و براش کلاس بزاره ولی اشتباه واسه دادی میفرسته حساب کن چه حالی داشته

دادی زاده انگار همون موقع تو فرودگاه بوده زنشم کنارش بود و فهمیده همون موقع زنگ میزنه به بهجت و هر چی از دهنش در میاد بهش میگه و میگه تو شوهر داری زشته این کار

بهجت گفت من داشتم میمردم نمیدونستم چی بهش بگم شوهر بهجت هم کنارش بوده فهمیده خانمش چیکار کرده  (اگه تو بودی منو چیکار میکردی ؟)

خلاصه امروز حالش گرفته بود تفلک.. تصمیم گرفت زنگ بزنه به زن دادی وقتی زنگ زد خانم دادی زاده یه جوری حرف زده بود انگار که اصلا از هیچی خبر نداره اینم بیشتر ضایع شده بود

نمیدونم دادی برگرده چه جوری میخواد نگاش کنه من اگه بودم از کارم استعفا میدادم

 

 

 

+ نوشته شده در  2007/11/26ساعت 18:0  توسط *•. .•*.MaliH.•* *•. .•*   | 

میدونی؟

یهوئی تو یه لحظه نگاهت میوفته تو نگاه یه آدمی

یهوئی میبینی که داره ته چشماتو می بینه تو دایره خودت

یهوئی میبینی این یکیه که بلده تو رو را از توی چشمات بخونه

یهوئی قلبت مچاله میشه و میریزه پائین

یهوئی نگاهتو از نگاهش میکشی بیرون و یه جای دیگه رو نگاه میکنی

ممکنه یهوئی صدای قدمهاشو بشنوی که داره میاد طرفت که بگه خوندمت

ممکنه هم بره و هیچ وقت دیگه نبینیش

میدونی؟

+ نوشته شده در  2007/11/7ساعت 23:21  توسط *•. .•*.MaliH.•* *•. .•*   | 

دیروز چه حالی داشتم امروز چه حالی دارم....

دیروز از شدت ناراحتی داشتم دیوونه میشدم واقعا نمیدونستم جه کار باید بکنم

چقدر غصه خوردم....گریه کردم....چقدر التماس کردم.....خواهش کردم

صبح از خواب پاشدم چشمام از درد باز نمیشد سرم داشت از درد میترکید

یه قرص خوردم رفتم بانک سلیمانی آمد پرینتامو بهش دادم که اشکالمو پیدا کنه نشست حساب کرد گفت: همه چی درستٍ

گفتم : پس چرا با سیمبلز نمی خوانه؟

بهد بهجت رفت نگاه کرد: دید بله صندوق سیمبلز با بانک ایران یکیه

من مونده بودم چرا اینجوری شد؟ اصلا باورم نمیشد

یعنی من دیروز چشمام چه جوری دید ؟و خداییش دیروز وقتی اول وقت اشتباه رخ داد تا آخرش تو فکر اشتباهم بودم واسه همینه عدد توی کامپیوتر و درست ندیدم

باید میدیدم ۷۷۰ میلیون و دیدم ۷۸۰ همون ۱۰ میلیون اختلاف

خلاصه کلی خوشحال شدم و خدارو سپاس گزار

 گذشت گذشت تا رسید ساعت ۱ ....تا آن موقع سیمبلز قطع بود بچه ها داشتند جم و جور میکردند ولی کار من و خانم بهجت تازه شروع شده بود

من افتتاح حسابامو زدم یکم کمک بهجت دادم ...بهجت هم دید ممکنه کارش طول بکشه به خانم احمدی گفت :سندای خودتو خودت وارد سیستم کن

اونم با پروئی گفت: به من نگو باید اینکارو بکنم اگه دلم خواست میکنم اگه نخواست نمیکنم

خوبٍ دعواشون نشد

بعد خانمها رفتند من موندم و بهجت...انتظاری آمد گفت :کارت تموم نشده ؟ بهجت گفت: نه یکم سند مونده اگه بچه ها (منظورش احمدی بود) عصر میان اینارو بزنن من میتونم الان برم

انتظاری هم گفت :بلدن بزنن؟ بهجت گفت: بله من به همشون یاد دادم همیون طور به خانم ..یاد دادم به اونا هم یاد دادم تازه چند روز آمدن نشستن کار کردن یاد گرفتند

بعد انتظاری گفت: خوب شاید یادشون رفته همه که مثل خانم ...باهوش نیستند زود یاد بگیرن

اینقده ذوق کردم که نگو

تو دلم گفتم خداروشکر خرابکاریه دیروزمو متوجه نشد وگرنه پشیمون میشد

این از اتفاق دیروز که اینهمه ناراحتم کرد و از امروز که خیلی خیلی خوشحال شدم

بهجت گفت:روزای اول همه فکر میکدند با انتظاری فامیلی .وقتی آمدی حساب باز کنی امضا کردی انتظاری گفت:به چه امضای قشنگی

بعد یه روز دیگه بچه هابه من (بهجت) گفتند خانم .. همشهریه توٍ انتظاری هم گفته نهههههههههههه کرمونی هست ولی از بچگی بندر بوده

حالا دارم کم کم میفهمم که چرا آقای نامدار گیر داده من اقوام انتظاری هستم خوب هر کی بود شک میکرد دیگه مگه نه؟

بزار همشون همین جوری تو شک بمونن تا از غصه بترکن

من همه چیمو از تو دارم میدونم تا وقتی هستی تو هیچ کارم لنگ نمیمونم واسه همه چی ممنونم

دوست دارم

+ نوشته شده در  2007/10/31ساعت 15:49  توسط *•. .•*.MaliH.•* *•. .•*   | 

امروز حال درست و حسابی نداشتم

افتتاح حسابم زیاد بود .یه شرکتی امد حساب جاری باز کنه اینقده براش توضیح دادم تا حالیش کردم حساب پشتیبان چیه تا رضایت داد حساب پشتیبانم باز کنم براش

بعد آقاهه رفت پیش انتظاری درمورد وام توضیح بده انتظاری گفت:حساب پشتیبانم باز کردی؟
اونم گفت بله این خانم برام توضیح دادند باز کردم انتظاری معلوم شد خوشش امد من مخه یارو رو زدم

این مرده که کارش تموم شد رفت من به انتظاری گفتم:میتونم تا داروخانه برم؟

اونم با خوشحالی و خنده گفت:داروخانه هم میتونی بری ..یادت نره تبلیغ کنی بیان اینجا حساب باز کنن

تعجب کردم چرا یک دفعه جو گرفتش فهمیدم واسه افتتاح حساب قبلی بود

مگه من نوکرشم واسش تبلیغ کنم فکم درد گرفت بس که به این ترکه گفتم حساب پشتیبان چیه؟


جریان دیگه اینکه: از امروز قرار شد هر کسی عصر قراره بیاد همون کارای صندوق و انجام بده

امروز نوبت خانم معماری بود بنده خدا از هر طرف بهش فشار اورده بودند که زود کارارو جم و جور کن اینم حول کرده بود یک دفعه من دیدم داره گریه میکنه اینقده ترسیدم گفتم چی شده؟البته قبلش صدای جیغ جیغش میومد (وای چقدر جیغ جیغوعه بیچاره شوهرش اگه اذیتم کنی میشم مثل معماری )

بعد چشمم افتاد به بهجت دیدم صورتش قرمز شده از چشاش اشک میاد گفتم خدایا اینا چشون شده؟

از خانم احمدی پرسیدم جواب درستی بهم نداد بیخیال شدم ایش این همش واسه آدم کلاس میزاره دختره مشهدی

به احمدی یاد دادم چه جوری یادداشت مسئولین بزاره  بعد رفتم سراغ کارٍ خودم بعد از بهجت پرسیدم چرا گریه میکردی؟گفت :اولآ من نمیدونم یک دفعه چی شد عطسم گرفت و ول نمیکرد اشکم سرازیر شد بعدشم اگه به فرض اینکه  من داشتم گریه میکردم تو لان باید بیای بپرسی؟

گفتم :خوب من با خودم گفتم بزار تو حال و هوای خودش باشه واسه همین نیومدم بپرسم

خلاصه بروبچ یکم کمکم کردن بعد جم کردیم رفتیم خونهعجب روزه خفنی بود همه داد و بیداد میکردن

امروز به این نتیجه رسیدم تو چقدر خوش بختی زنٍ به این خوبی نصیبت شده خدا نصیب آدم نکنه این خانم معماری جیغ جیغورو یا این خانم احمدی حسودو وای وای دلم واسه شوهراشون میسوزه

قدر منو ندونی میگم اینا بیان سراغت

+ نوشته شده در  2007/10/27ساعت 17:26  توسط *•. .•*.MaliH.•* *•. .•*   | 

نا گفته هارا گفته ام حالا پر از شنیدنم

از عشق پائیزی بگو وقتی میای به دیدنم

..

..

..

+ نوشته شده در  2007/10/24ساعت 18:28  توسط *•. .•*.MaliH.•* *•. .•*   | 

بهت گفته بودم نگهبانمون بهم گفته تو حقوقت حلال حلالٍ چون همش مشغول کار کردنی؟

امروز انتظاری کنارم بود آقای نامدار امد گفت:آقای انتظاری  باید به خانم ...یه پاداشی بدین چون خیلی زحمت میکشه

انتظاری هم برگشت گفت:خدا اجرش بده همین کافیه درسته خانم ...؟

منم مونده بودم جی بگم گفتم بله خیلی ممنون

بعدش گفت:ایشاله شوهر خوبی گیرش بیاد خوشبخت شه

نمیدونه من خوشبخت هستم چون تورو دارم دیگه لازم نیست اون بگه

بعدش اینکه داشتم منگنه ی یکی از پروند هارو در میاوردم بعد خیلی محکم بود داشتم به سختی درش میاوردم که نمیدونم چی شد رفت تو انگشتم

تا مغز سرم تیر کشید  ضعفم زد

خانم منشیمون نگاه کرد دید شیرین عسل تو کیفش داره داد بهم خوردم یکم خوب شدم

 

 

+ نوشته شده در  2007/10/17ساعت 16:20  توسط *•. .•*.MaliH.•* *•. .•*   | 

دلم تنگ شده......

                                                                                      

                                                                                                    

                                                                                              

                                                                                          

+ نوشته شده در  2007/10/15ساعت 17:48  توسط *•. .•*.MaliH.•* *•. .•*   | 

جونم برات بگه ....

اون یارو مرغی زنگ زده بود گفته بود برام دسته چک آماده کنید میام میگیرم

رفتم دیدم استعلامشو زدیم موردی نداره واسش دست چک صادر کردیم

 بعد نمیدونم حس پلیسیه کی گل کرد گفت زنگ بزنیم بانکهای دیگه ببینیم وضعیت حسابش چه جوریه

نگهبانمون زنگ زد بانک .....(نمیدونم کدوم بانک زنگ زد) اونا هم گفتن این آقا چک برگشتی زیاد داره

ما مونده بودبم که چرا وقتی ما استعلام گرفتیم نشون نداده ولی تو استعلام اونا نشون داده.......

که آقای انتظاری متوجه شده که بله این آقا شماره شناسنامشو که ۱۱۹ بوده کرده ۱۱۰۹ بعد کپی گرفته آمده بانک ما حساب جاری باز کرده تازه جواز کسبشو هم دست کاری کرده

(بین خودمون بمونه که حساب جاریو من براش باز کردم)

خلاصه این جریانو وقتی فهمیدیم که این آقا آمده بود دسته چکشو گرفته بود و رفته بود

تازه بچه ها بازم سفارش مرغ داده بودند

بعد نگهبان زنگ زد بهش به این بهانه که بچه ها دسته چک و تو سیستم ثبت نکردند اینو ازش بگیره ولی دیگه پیداش نشد که نشد

انتظاری بهم گفت : از حالا بدون اصل شناسنامه حساب باز نکن

خوشت آمد؟؟

دیشب خواب دیدم خانم بهجت همونی که چند روز رفت مرخصی من جاش سیمبلز زدم خوب؟

باهاش رفته بودم لب دریا بعد ان بهم گفت بیا بهت شنا یاد بدم

گفت بشین رو آب بعد پاهاتو دراز کن (وقتی یادم میاد خودم تعجب میکنم چه جوری رو آب نشستم)

بعدش حولم داد بهم گفت تکون نخور همین جوری برو

من اولش ترسیدم از کنار یه درختی رد شدم خواستم درخت و بگیرم ولی گفتم میوفتم غرق میشم

همین جوری رفتم رفتم تا به ساحل رسیدم

صبح رفتم بهش گفتم :گفت خیلی خواب خوبی دیدی من تورو  به سوی موفقیت حول دادم

 هوارتا دوست دارم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  2007/10/11ساعت 16:17  توسط *•. .•*.MaliH.•* *•. .•*   | 

چند روز پیش یکی از مشتریان بانک که مرغداری داره زنگ زد گفت: تو ماه رمضون چند کیلوئی مرغ داریم به قیمت۱۳۰۰ میفروشیم اگه کارمندا میخوان زودتر سفارش بدین.

همه گفتیم خیلی قیمتش خوبه البته اگه مریض نباشند... خلاصه سفارش دادیم

بیشتر از همه انتظاری سفارش داد ۳۰ کیلو

نفر دوم حدس بزن کی بود ؟ .....من بودم ۲۵ کیلو 

امروز مرغهارو اوردند همه رفتن بیرون ببینن چه خبره من نرفتم

بعد با خبر شدم هر کیلورو یه دونه حساب کرده مثلاً واسه من ۲۵ دونه مرغ اورده

اونائی که کم سفارش داده بودند حالشون گرفته شده بود

آقای سلیمانی به من میگفت تو این همه مرغ میخوای چیکار؟ (اینقده حرسش گرفته بود)

آقای رنجبر گفت: تو که نیومدی بیرون همه فکر کرده بودند اینا زیادیه داشتن واسه خودشون تقسیمشون میکردند من به دادت رسیدم گفتم: اینا ماله خانم .....

کلی تشکر کردم ازش گفتم اگه شما نبودید من چه جوری مرغامو از اینا میگرفتم؟

بهجت مرخصی بود من ۳ تا دونشو دادم به اون البته خودش درخواست کرد

حالا امدم خونه با مامان وزنشون کردم میبینم جمعاً ۳۸ کیلو مرغ شده حالا من چقدر پول دادم ؟؟؟؟

۳۲۵۰۰

به مامان گفتم تنهایی اینارو نخوریا به دایی اینا هم بده

تو هم اگه میخوای بگو تا واست پست کنم

+ نوشته شده در  2007/10/7ساعت 16:34  توسط *•. .•*.MaliH.•* *•. .•*   | 

دیروز ساعت ۷ یک دفعه از خواب بیدار شدم یه نگاه کردم به موبایل ببینم چرا زنگ نزده دیدم به جای اینکه ساعت ۷ باشه ساعت ۱۹

رفتم بانک سیستم و روشن کردم شعبه را باز کردم یکم کار کردم دیدم آف شد

رفتم چت به خانم اسداله گفتم اونم گفت: فعلا همه خارج شوید.

همین خارج شدن همانا ساعت ۱۲ درست شدن همانا

من فقط نگام به چت بود ببینم میگه وارد شوید کار کنید ؟؟؟

ساعت ۱۲ وصل شد ولی صورتش پایین بود .بچه ها ساعت ۱:۳۰ رفتند من مجبور شدم بمونم

خانم صبوری هم موند تا یاد بگیره مستخدمونم موند .

تقریبا از ساعت ۱ درست شد و من تا ۶ درست وقتی صدای اذان بلند شد داشتم یکسره کار میکردم صبوری ساعت ۴ رفت خونه. آقای رنجبر هم میرفت کاراشو میکرد دوباره میومد میدید من هنوز مشغولم

خلاصه جات خالی خوش گذشت

انتظاری وقتی میرفت گفت: بمونم ؟

گفتم:نخیر تشریف ببرید ....اییششش

 

+ نوشته شده در  2007/10/5ساعت 14:11  توسط *•. .•*.MaliH.•* *•. .•*   | 

امروز دیگه از خانم بهجت خبری نبود

خیلی سخته بعد از ۳ روز آموزش بخوای تنهایی همه ی کارارو انجام بدی تازه بدتر از این هیچکی هم بلد نباشه تا ازش کمک بگیری

امروز ۱۱:۳۰ بود کارم تموم شد اصلا به مشکلی برنخوردم

بعد رفتم سراغ سند زدن .....

یکم پیچیده بودن ولی به هر زوری بود وارد سیستم کردمشون البته ۲ بار به خانم بهجت زنگ زدم از تهرانم کمک خواستم

همه رو بلد بودم فقط تو یه مورد شک داشتم که چیو بزنم

از تهران پرسیدم اونا نفهمیدن من سوالم چیه سلیمانی هم نتونست کمکم کنه مجبور شدم زنگ بزنم بهجت بهم گفت چیکار کن ولی کامل نگفت منم حواسمو خوب جمع نکردم

حالا که امدم خونه یادم امد ۲ تا سند و نزدم

نمیدونم پنجشنبه میرم سر کار چی میشه ولی خیلی دلم گرفت آخه اصلا نمیخواستم اشتباهی بکنم ولی آخرش شد

حالا انتظاری همش غر میزنه .......خداکنه  نفهمه چی شده

خستگیه امروز تو بدنم موند برام دعا کن عزیزم

+ نوشته شده در  2007/10/2ساعت 16:39  توسط *•. .•*.MaliH.•* *•. .•*   | 

امروز سرم شلوغ بود نتونستم زیاد اسکن امضا کنم

فقط ۵۰ تا انجام دادم

اولش که افتتاح حساب سیمبلز داشتم

بعد ۵-۶ نفری آمدم حساب باز کردن بین خودمون بمونه هرکی میومد میگفت میخوام حساب باز کنم تو دلم بهش فش میدادم میگفتم :امروز نمیومدی میمردی ؟

وقتی که داشت سرم خلوت میشد این جعفری پیداش شد و گفت  :وقت داری یکم کمکم کنی ایران چکهارو بزنی تو سیستم ؟

منم گفتم :یکم کار دارم خودت وقت نداری؟

با پروئی گفت:نه

منم دیدم گناه داره چشاش پر از اشک شده گفتم ماه رمضونه کمکش کنم ثوابش میرسه به ما شاید مشکلاتمون کمتر شد

خلاصه روز اسکن امضائی خوبی نبود

انتظاری آخر وقت آمار خواست گفتم: سرم شلوغ بود ۵۰ تا بیشتر نزدم

از فردا قرار شد بشینم سیمبلز بزنم البته اگه اطرافیان اجازه بدهند....

امروز خیلی دلم تنگت شده بود

 

+ نوشته شده در  2007/9/26ساعت 17:8  توسط *•. .•*.MaliH.•* *•. .•*   | 

امروز خانم بهجت قرار بود سندهای سیمبلز و بده من بزنم ولی خانم معماری بهش گفت به من یاد بده

ایییش اینا ۱۰ بار نشستن کار کردن بازم یاد نگرفتن

حالا سیمبلز هم ناز کرد قطع شد بانک هم شلوغ شد واسه همین معماری رفت پشت باجه نشست تحویلداری کنه

بهجت آمد به من گفت : بیا تو، کار کن. منم چون اسکن امضا داشتم بهش گفتم اگه اسکن نکنم انتظاری غر میزنه بزار کارامو تموم کنم بعد میام پیشت

خلاصه نزدیک ۶۰۰ تا اسکن دیگه مونده بود که من تا ۳:۳۰ داشتم کار میکردم و فقط تونستم ۱۰۰ تاشو بزنم

انتظاری اول بهم گفت: اگه میبینی به این زودیا تموم نمیشه به بچه ها بگم وایسند باهم بزنید زودتر  تموم شه ولی من گفتم: من ۲-۳ روزه تمومش میکنم!

اول باورش نشدوقتی دید ۱۰۰ تا امضا زدم گفت:پس نمیخواد ساعت بیشتری بمونید

حالا قرار شد فردا خانم معماری سیمبلز بزنه بقیه روزا من بزنم تا وقتی بهجت میره مرخصی من به مشکلی بر نخورم

خلاصه این انگشت کوچیکم که بهت گفته بودم یادته؟ اون دیگه حرکت نمیکنه

وقتی یه کاری به عهدم میزارن تا تمومش نکنم دلم آروم نمیگیره این یعنی اصلاً تو زندگیم خونسرد نیستم

بیچاره تو

 

 

+ نوشته شده در  2007/9/25ساعت 16:21  توسط *•. .•*.MaliH.•* *•. .•*   | 

چي باعث شد دوباره هوس وبلاگ نويسي کنم نميدونم؟

يعني ميدونم و واسه همین تصمیم گرفتم وبلاگ بنویسم

البه یک دلیل دیگه هم داشت که اونو بعداً فقط در گوش خودت میگم

يه اتفاق جالب برام افتاد گفتم تو هم بدوني بعد نيست

يک وقتايي بايد چشامونو خوب باز کنیم تا حسش کنیم

امروز سر سفره افطار مامانم گفت : چند روز پیش بابات رفته بانک خانمه ۴۰ تومان زیادی بهش داده بعد بابات برگشته رفته زیادیشو پس داده

یک دفعه چشام ۴ تا شد گفتم:مامان منم ۲ روز پیش پای صندوق بودم ۵۰ تومان به یک مردی زیادی دادم مرده امد پسم داد

مامانم گفت :اگه بابات اون پولو پس نمیداد این مَرده هم پول تورو پس نمیداد

نمیدونی چه حالی شدم یک لحظه حس کردم خدا اون موقع فقط حواسش به من بود که نذاشت کم بیارم

بابام باعث این کار شد ازش تشکر میکنم


 

+ نوشته شده در  2007/9/24ساعت 23:14  توسط *•. .•*.MaliH.•* *•. .•*   |